دختر آسیابان (۲)

هرچه گندم می‌کارم

پنبه می‌شود!

 

 پی نوشت:

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت.

/ 35 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی بهروز

ای بابا مهندس! تو که نبايد گندم بکاری !!!مثل اينکه دست شاطون زده!سگ دست ها رو بايد عوض کرد.....

احمد فیاض

سلام بر شما فکر می کنید اوج فعالیت آسیابان چه وقت است. آسیاب که می گیم همه یاد گندم و جو می افتند و می گن:خب معلومه تابستان! اما خیر! اون موقع فصل برداشت محصول است و انبار سازی و در قدیم از اواخر تابستان تا اول زمستان یعنی همین حول و حوش اوج فعالیت آسیاب بانان بوده است خدانگهدار

آفتاب

سلام با احترام لينکتان افزوده شد . ممنونم از لطفتان. راستی! تمام دوستانی که لطف کرده اند و ؛راز آفتاب؛را به پیوندهایشان افزوده اند ،فعلا با همین اسم بی مسما و قلابی (آفتاب) مرا پذیرفته اند ! باز هم سپاس

گمشده

شکر که پنبه شد...مبادا دامن تو را نیز بگیرد چون پدرت آدم...

كوروش(جعفر محمدی)

سلام مهدی جان خوبی عزيز؟ ممنون که به من سر زدی. شايد دوباره دلم کشيد و ايندفعه يه جور ديگه نوشتم. بازم ممنون. فعلا خدانگهدار

مهدی

بی وجدان تورا اميد به خير نيست شر مرسان!!! اين اراجيف چيه تو وبلاگ من زدی!؟!

م.ش

تو اينقدر فکر می کنی و از خودت مطلب ادبيُ هنری در می کنی خسته نمی شی؟! راستی هنوز توی همان خانه هستيد؟ حبيب کجاست؟ دلم برای خانه مان تنگ شده برای تو برای حبيب! حتی برای رشيدی و چاه جديدش! راستی هنوز مجبور نشده چاه جديد بزنه؟