نامه‌ها (1)

یک کانونی بود، دانش‌جویی؛ در دانش‌گاه شهید باهنر کرمان. بخشی از فعالیت‌های بیرون از دانش‌گاهش در مناطق محروم شهر بود. سال 84، با سفر مقام معظم ره‌بری به کرمان، کانونی‌ها از بچه‌های آن مناطق محروم شهر خواستند تا نامه‌ای بنویسند به ره‌بری؛ تحت مسابقه‌ای با عنوان «نامه‌ای به پدر». می‌خواستند دریافتی داشته باشند از انتظارات بچه‌ها از ره‌بری. در همین احوال، ماجراهای جالبی بین کانونی‌ها و بچه‌ها شکل گرفت. استقبال زیادی شد. دیدیم بزرگ‌ترهای آن بچه‌ها هم خواستند بچه باشند و نامه بنویسند؛ و نوشتند.

آن‌چه در ادامه و ان‌شاء‌الله طی پست‌های بعدی خواهد آمد متن تعدادی از این نامه‌ها است. نامه‌هایی از محرومین شهر کرمان که با همه‌ی ثروت‌هایش محروم است. کرمانی که نه زیره‌اش برایش می‌ماند، نه پسته‌اش، نه مس‌اش و نه گنج‌های دیگرش.

نامه‌هایی که در آن‌ها، هم نوع رابطه‌ای که نویسنده با ره‌بری ایجاد می‌کند جالب است و هم البته انتظاراتی که در عین محرومیت دارند.

سعی‌ام بر این است که مشابه نوشته‌ی نامه را تایپ‌شده با همان غلط‌های املایی برای‌تان قرار دهم و آن‌چه در میان علامت [] قرار می‌گیرد تصحیح شده‌ی کلمات و عبارات می‌باشد. (شاید صحیح‌تر این بود که چنین نمی‌کردم و صحیح همان باشد که آنان نوشته‌اند.) ضمناً از قرار دادن اسم کامل نویسنده و آدرسش به جهت حفظ آب‌رو و کرامت افراد پرهیز شده است.

...

بسمه تعالی

با تقدیم عرض سلام و خسته نباشید به رهبر عزیز و مهربان و پدر بزرگمان.

پس از عرض سلام و خسته نباشید به استحضار می‌رسانم که این‌جانب «علی...» فرزند ... می‌باشم و دور از آبادی در یک اتاق کوچکی زندگی می‌کنیم و دو خواهر دارم. ما در قلب شما را دوست داریم و از روزی که تو رهبر عزیز و دلسوز به شهر ما کرمان آمدید انگار خدا می‌داند که همه جا برای ما گلستان شد و خیلی دوست داشتیم که شما را در تلویزیون ببینیم اما بدبختانه تلویزیون نداشتیم و با دو خواهرم به خانه‌ی عمویم رفتیم اما زن عمویم ما را بیرون کرد و من و دو خواهرم خیلی خوشحالیم که رهبر عزیز و مهربان و دلسوز مثل شما داریم. از تو می‌خواهیم که اگر می‌شود برای ما و دو خواهرم تلویزیونی برای ما بیاورید تا چهره‌ی نورانی شما را ببینیم.

دوستت دارم

علی ...

کلاس پنجم

...

بسمه تعالی

با تقدیم عرض سلام و خسته نباشید به رهبر عزیز و مهربان و دلسوز کشورمان

پس از عرض سلام به استحضار تو رهبر عزیز و مهربان می‌رسانم که اینجانب خواهر زهرا ... متولد 1352 ساکن استان کرمان می‌باشم و شوهرم ... متولد 1350 کارگر می‌باشد و ناراحتی چشم دارد و خدا می‌داند یک روز سر کار می‌رود چند روز درد چشم دارد. ای رهبر عزیز من در یک اطاق کوچکی بدون حمام و حیاط خاکی زندگی می‌کنم. زندگی سخت و بدی دارم. خدا می‌داند بیشتر شبها بچه‌هایم با شکم گرسنه می‌خوابند و لباس و کفش درستی ندارند به مدرسه می‌روند و خودم اهل شهرستان بم می‌باشم و 13 سال است که ازدواج کرده‌ام در استان کرمان در کنار کورهای [کوره‌های] آهک‌پزی زندگی می‌کنم و و سایل اولیه [ی] زندگی چیزی نداریم و خودم دختر یتیمی بودم پدر نداشتم که ازدواج کردم. حتی یک وسیله‌ی کوچک خدا شاهد است جهیزیه نداشتم. کسی را نداشتم برایم جهیزیه بخرد و بجز خداوند و یک مادر نابینا کسی را ندارم. ای رهبر عزیز اگر من دور از آبادی زندگی می‌کردم و در بیابانی بودم خدا می‌داند از روزی که تو در شهر خودت استان کرمان تشریف آوردی انگار در بهشت هستم و هر جایی که می‌شینم [می‌نشینم] صحبت از تو رهبر دلسوز و مهربان است. آن روز که تو به کرمان آمدی نمی‌دانستم چطوری پیش تو رهبر عزیزم بیایم. فکر نمی‌کردم که تو رهبر عزیز و امام مهربان را از نزدیک ببینم. چون من فردی فقیر و مستضعف بودم ولی خدا وکلی [خدا وکیلی] من صفهای اول در مسلاح [مصلای] بزرگ کرمان بودم و تو رهبر نورانی را از نزدیک زیارت کردم. از خوشحالی گریه می‌کردم. باورم نمی‌شد که زنی فقیر بتواند تو رهبر عزیز را ببیند ولی به خواست خداوند از همه زودتر تو را زیارت کردم و از آن روز خیلی دلم می‌خواهد که تو امام عزیز را ببینم ولی نمی‌توانم. حتی خدا می‌داند دستم نمی‌رسد که یک تلویزیون بخرم تا چهره‌ی نورانی تو را از تلویزیون خودم و بچه‌هایم ببینیم. حالا از تو رهبر عزیز خواهش می‌کنم که به من زن بی کسی که یک ساله بودم پدر خودم را از دست دادم کمک کنید و هزاران مشکل دارم و نماینده‌های تو رهبر عزیز از زندگی من بازدید کردند و آن شب خدا می‌داند که ما غذای درستی نداشتیم. انگار که معجزه شد نماینده‌های تو امام نورانی به ما کمک کردند. وسایل خوراکی برای بچه‌هایم به منزل می‌آوردند. دست تو رهبر عزیز درد نکند و همیشه در سایه‌ی امام زمان زنده بمانی و به ملت فقیر کمک کنید. ای رهبر عزیز هر چه از مهربانی تو بگم [بگویم] باز هم کم گفتم و نماینده‌های مهربان که مثل خودتان دل سوز بودند زحمت کشیدن [کشیدند] و این همه راه دور آمدند که از زندگی فقیرانه‌ی ما با خبر بشوند و به من کمک کردند و بچه‌هایم آن روز از خوشحالی بال در آورده بودند. باورشان نمی‌شد و به ما وسایل غذایی کمک کردند و اسم همسرم ... را نوشتند. ای رهبر عزیز من بی سواد هستم و دست خط خوبی ندارم. تا کلاس پنجم دبستان بیشتر درس نخوانده‌ام. اگر دست خطم خوب نیست من را به بزرگی خودتان ببخشید.

دیگر عرضی ندارم بجز سلامتی و تندرستی تو رهبر واقعاً دلسوز و مهربان

 

ارادتمند شما خواهر زهرا ... و همسرم ...

آدرس من  کرمان ...

/ 29 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
043

همين‌طور كه اين نامه ها رو مي‌خونم دارم كلوچه‌ي اصل لاهيجان ميخورم! چه احساس بدي دارم. ولي كلوچه‌اش خوش‌مزه است

پلخمون

منه کانونته قربون! سلام و ارادت تو گلمنگلی که هیچ. همون سیاه مشکی هاش رو هم نخون. همین که یاد ما هستی ما مفتخریم. یاحق

لیلا اکرمی

سلام. یک شعر جدید از من در سایت عروض هست . خوشحال میشم اگر بخونید و نظر بدین . http://www.arooz.com/mag2/1387/03/post_167.php#more به امید بهترین ها ... سوء استفاده : راستی همین روزها وبلاگ (عینک کور ) رو هم به روز می کنم

کیمیا

باران: خدا کودک است که تمام پاييز که تمام بهار پر مي شود نقاشي هايش از هاشور سلام و عرض ادب ما چندین روز است که هی می آییم و به نامه 1 برمی خوریم و مشتاقانه منتظر ادامه هستیم.

تازه های ادبی

سلام ████████████████████████ [گل]~•*´¨¯¨`*•~[گل]~•*´¨¯¨`*•~[گل] . ممنون از صفای حضورتون و ممنون از لطف همیشگی شما خوش حال شدم اومدید زنده باشید و سلامت . [گل]~•*´¨¯¨`*•~[گل]~•*´¨¯¨`*•~[گل] ████████████████████████ یاعلی

یک دوست

"نامه‌هایی از محرومین شهر کرمان که با همه‌ی ثروت‌هایش محروم است. کرمانی که نه زیره‌اش برایش می‌ماند، نه پسته‌اش، نه مس‌اش و نه گنج‌های دیگرش." لطفا "مستندات" این مطلب را ارائه دهید. با تشکر

مهدی.د

سلام بر "یک دوست" احتراما "مستنداتش خود کرمان است، همان طور که مستندات خوزستان خود خوزستان است! در پناه حق