پارادوکس

یوسف،

امساکم می دهد از زلیخا،

زلیخا،

مرا به یوسف می خواند...

...

دعوتم می کند، آدم،

به حوا،

حوا

     مرا

         به سیب!

...

نه گزیری جز یوسفم هست،

نه گریزی از زلیخا.

/ 55 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوفیا

سلام و ادب . . آپدیت کردم منتظر حضور گرمتون هستم به بخش نظرات هم عنایت بفرمایید . . موفق باشید و پایدار

بچه مثيت

سلام آق متی ... خوفی؟؟ من همون ژاکت نارنجيم که اون روز توی دفتر دارالثقلين ديديم!!! همون که صدای قشنگتو توی پليرم ضبط کردی‌... بيا يه سر به وبلاگم بزن ... لينکم هم بکن .. از خودت هم توی وبلاگت بنويس .. خيلی خوب مينويسی ... ای ول حال کردم // من بيخودی از کسی تعريف نميکنما ميتونی به خودن افتخار کنی !! فعلا ...

سوفیا

سلام . . ممنون از حضورتون ... حتی با تاخير . . براقرار باشيد

ونوس رستمی

سلام دوست خوبم....ما به اندازه ما می بینیم...ما به اندازه ما می چینیم...بدون دستچین به روزم...با اینکه امروز 25آبان نیست.....

شيوا

سلام..به روزم..به ديدنم بيا..ممنون!منتظرم...در ضمن شعرت هم دلنشينه و تفکر برانگيز..موفق باشی

آيدين

سلام....اينم از آپ وبلاگ ما..منتظرت هستم دوست من.

افسانه

برای چی گریز همه اینها که خوب هستند پس نه گریزی

علی

سلام. گمان می کنم اگه از کلمه ی امساک استفاده نمی کردی يه کم بهتر بود... . طرفای ما هم يه سری بزن ... .

وصال

آنچه ديدني است به كتابت نخواهد آمد. چرا كه شنيدن كي بود مانند ديدن! التماس دعا با اميد ديدار شما