زیارت (4)

ردیف پشتی‌ام دو خانم نشسته‌اند؛ متأهل، اما مجرد سفر می‌کنند. آن یکی که پسرش را داماد کرده و دخترش را عروس، از تجربه‌هایش می‌گوید؛ آن دیگری که پسرش به تازگی وارد دانش‌گاه شده، مشتاقانه گوش می‌دهد و گاهی نگرانی‌هایش در باره‌ی آینده را بیان می‌کند.

دو جوان شوخ هنوز بیدارند و مشغول خوردن میوه. تعارف می‌کند. نمی‌گیرم؛ تشکر می‌کنم. گمان می‌کند به دلیل نشستن دست‌ها است. ژل آنتی‌باکتریال خود را به سمتم می‌گیرد.

-         بفرمو کاکو! بمال به دسّات؛ بعدم شروع کن. اصلیه. حاجی از مکه اُوورده.

منظورش پدرش است. قبول نمی‌کنم. بهانه می‌آورم. از حج رفتن پدرش هم می‌گوید؛ و از آنفلوآنزا.

-    عامو والّو با ای آنفلونزوی خوکیو که اومده، آدم ترس وریش می‌دُره. هرچی می‌خواد بوخوره باید همه‌یْ هیکلیشم بیگیره ضد عوفونی بـُُکـُنه. آخریشم معلوم نیس چی‌تـُوْ می‌شه! ای واکسنا هم که اومده، آدم نمی‌دونه کُدُمیش تقلبیه، کُدُمیش نیس.

حرف‌هایش را تأیید می‌کنم. مدتی بود حتی بر مصافحه‌ی بعد از نمازها هم تأثیر گذاشته بود و کسی تمایل به دست دادن نداشت. از ترس آنفلوآنزا از هرکس که سرماخوردگی ساده‌ای هم گرفته بود دوری می‌کردیم.

به قولی امنیت روانی که نباشد، آدمی از همه چیز واهمه دارد.

/ 9 نظر / 15 بازدید
علی

سلام به قول بععضیا در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید هنوز هم ظریفی هم جیگر عموو

سروش

یا سلام باز خواندیم و لذت بردیم.

سید اولاد پیغمبر

سلام برادر! کشته این تقلید لهجتیم! خیلی بامزه بود این یکی هم!پستای شمو رو تو خونه بلند می خونم ملت می خندن!! به روز کردم قابل دونستی سر بزن!

مجتبی

سلام حاج آقا خوب هستین! میگم اینجوری که داری پیش میری باید منتظر چاپ کتاب سفرنامه های مهدی دسترنج بشیم ها! کی میشه بیای دیار ما و از لهجه شیرین مشهدی بنویسی!

علی

خیلی باحال بود. مخصوصا قسمت شیرازی.

سید حسین نصر ت آبادی

دلم می خواهد اسب بدوانم بدوانم در سرزمینت ناگاه سرازیر شوم از دره ها چون سر ریز شدن عشق از قلب های بلند دیدار دلم می خواهد برای صدایت که آبستن عشقی کهن و همیشگیست سکوتی زنده بیاورم تا واژه ها در آن رشد کنند و ببالند آه از پاییز عضلات نگاهم را به خوابی مرگبار فرو برده است و قلک من خالیست در اصرار تمناهای پیاپی آه از پاییز که بی خبر آمده بود و من در سحر رنگهایش به سکوتی ابدی فرو رفته بودم . سلام مهدی یکی از شعراتو که سال پیش نوشته بودی خوندم خیلی اتفاقی عنوانش برخورد نزدیک بود و واقعا لذت بردم شاید با این روزهایم همخونی داشت و فکر کردم که با این شعر به روز شدی خوشحال شدم . وبلاگمو دوباره به روز کردم اما خبری از شعر نیست سر بزنید خوشحال میشم .

سید اولاد پیغمبر

سلام آقا دسترنج!! به روز نکردین!! سفر نرفتسن یا سوژه موجود نبوده!!؟ بنده به روز کردم بیایید خوشال میشم! یا حق

هادی بهروز

سلام. ایی لهجه ی که اورده بودی کاملا شیرازی نبود. مربوط می شد به اطرافش که خیلی هم گسترده اس. به هر حال یکی از شیرینی دامادی پسرش می گه و شاید نگران بچه دار شدنشون باشه! یکی از امکان ناکامی فرزند دانشجوش نگرانه!! یکی هم حین بخور بخور از بلای جانمان سوز آنفولانزای خوکی می ناله!! شمو اما فقط می خویین روایت کنین بی طرفانه. خوبه بووووووووه! کوجویی تو؟ می نگفتی زودتر میام؟؟