عمان سامانی (۲)

بخش اول:... «عمان» بن «ذره» بن «قطره» با شناس‌نامه‌ی نورالله بن عبدالله بن عبدالوهاب بن مهدی بن میرزا عبدالله سامانی در حالی‌که ناصرالدین‌شاه قاجار 12 ساله بوده است، در 1259 هـ.ق قدم به عرصه‌ی وجود می‌گذارد و از پنج سال آخر سلطنت محمد‌شاه قاجار تا چهار سال بعد از به قتل رسیدن ناصرالدین‌شاه که نخستین سال‌های سلطنت مظفرالدین‌شاه است زندگی می‌کند. عمان، دوران پادشاهی سه تن از سرشناس‌ترین شاهان دودمان قاجار را در طول 58 سال زندگی درک کرده است.

برخی وقایع دوره‌ی عمان:

همان‌طور که کفاش برای پاهای مختلف، کفش در شماره‌های گوناگون می‌سازد و خیاط نسبت به هیکل هر کس لباسی پیش‌دوخته آماده دارد، آنان که برای رسیدن به ذخایر زیرزمینی ایران خواب‌های خوش دیده بودند، پس از گشت و گذار سیاحان و جمع‌آوری اطلاعات ضروری به تمام آگاهی‌هایی که احتیاج داشتند، رسیده بودند. مثلا می‌دانستند در کدام محیط، شخصیت‌های روحانی و سیاسی و تجاری و حکومتی محلی دارای چه افکار و سلیقه‌ای با چه مدت زمان پای‌داری هستند. اگر شیخ شهید فضل‌الله نوری تا پای دار پای‌داری می‌کندة متقابلا فرزندش را هم می توان خریداری کرد که پای چوبه‌ی دارش دست بزند و از شهادت پدر شادی کند. شیخ ابراهیم زنجانی، روحانی‌نمای خود فروخته حکم به شهادت شیخ را صادر می‌کند.

استعمار روس و انگلیس نتیجه گرفتند اگر روحانیت بیدار و آزاده‌ی شیعه بوی بردگی دربار را استشمام می‌نماید و از درباریان چون مریضی که به مرض خطرناکی مبتلاست، فراری است، متقابلا صوفیان سرشناسی مانند حاج میرزا زین‌العابدین شیرازی – رحمت‌علی‌شاه – و حاجی میرزا زین‌العابدین شیروانی – مست‌علی‌شاه – هستند که بدون پروایی در کنار سفیر روس و انگلیس آن‌هم با مخارج سفری که انگلیسی‌‌ها فراهم آورده بودند، ولی‌عهد جوان ایران محمدشاه قاجار را از تبریز تا تهران همراهی کنند. می‌دانستند باید برای رخنه در جمع مذهبیون و سیاسیون، دو فکر جداگانه کرد؛ لذا می‌بینیم برای رجال سیاسی ایران که فقط مسلمان شناس‌نامه‌ای بودند و هیچ حساسیت به اسلام نداشتند، «فراماسونری» را به ایران آوردند؛ چنان‌که «سر هارد فوردجونز» از عصر فتح‌علی‌شاه بنا بر گفته‌ی خودش وارد ایران شده است می‌گوید: «از بزرگان ایران هر کسی را که توانستم فراماسون کردم و برای آمدن «سر جان ملکم» زمینه را فراهم ساختم.» برای سیطره‌ی کامل یافتن بر این عده از راه سلیقه‌ی ادبی وارد شده، «لژ»های ایرانی را به نام شخصیت هایی تاریخی که می‌توانستند با طرح افکارشان میان مذهبیون و سیاسیون جنگ به راه اندازند، مانند مولوی که می‌گوید: «لو ظهرت الحقایق بطلت الشرایع» و حافظ که غزلیاتش مملو از شراب‌نوشی و شاهد بازی و ... نظیر «گر آن شیرین پسر خونم بریزد» است، نام‌گذاری کردند. به جذب مسلمانان شناس‌نامه‌ای که به ملیت بدون مذهب، حساس بودند پرداختند. از حال و هوای ایرانیانی که به چنارهای کهن‌سال خیابان و باغ فلان‌الدوله و یا عمارت تاریخی فلان‌السلطنه یا آثار تاریخی قدیم حساسیتی داشتند، استفاده کرده، آنان را وارد شبکه‌های سیاسی با سابقه‌ی دنیا نمودند تا به دست ایرانی اصالت ایرانی را در تمام جهات زندگی‌اش از بین ببرند.

یک روز شلوار دم‌پاچه گشاد را که لباس رسمی باربران کشتی‌رانی انگلیس بود مد کرده‌ پای جوان ایرانی نمودند و روز دیگر هم خط ریش پا بلند که در صورت جوان انگلیسی علامت ازدواج دو هم‌جنس‌ است، در صورت جوان ایرانی ناپخته قرار دادند.

برای به دام افکندن مذهبیون و شکاف در میان صفوف آنان، ... (ادامه دارد.)

بخش دوم:

پـرده‌ای کـانـدر بـرابـر داشـتـنـد     وقـت آمـد پــرده را بـرداشـتـنـد

ساقئی با سـاغری چون آفتاب     آمد و عشق‌اندر آن‌ساغر شراب

پس ندا داد او نه پنهـان، بـرملا     کالصّـلا ای بــاده خـواران الصّـلا

هم‌چو این‌می خوش‌گوار و صاف‌نیست   ترک این می گفتن از انصاف نیست

حبذا زین‌می که هر کس مست‌اوست   خلـقـت اشـیـا مقـام پست اوست

هرکه این‌می خورد،‌جهل‌از کف بهشت   گــام اول پــای کــوبــد در بـهـشـت

جـمله‌ی ذرات از جـا خـاسـتـنـد     ساغر می را ز ساقی خواستند

بـار دیـگـر آمـد از سـاقـی صــدا     طــالــب آن جـــام را بــرزد نـــدا

ای که از جان طالب این باده‌ای     بـهــر آشــامـیـدنـش آمـــاده‌ای

گرچه‌این‌می را دوصد مستی‌بود     نیست‌را سرمایه‌ی هستی بود

از خمـار آن حذر کن کاین خمـار     از سـر مسـتـان بـرون آرد دمـار

درد و رنج و غصـه را آمـاده شـو     بعد از آن آمـاده‌ی این بـاده شو

این‌نه‌جام عشرت‌این‌جام‌ولاست     دُرد او درد است‌و صاف‌او بلاست

بر هوای‌او نفس هر کس کشید     یک قدم نـارفته پا را پس کشید

سر کشید اول به‌دعوی آسمان     کاین‌سعادت‌را به‌خود بردی‌گمان

ذره‌ای شد زآن سعادت کام‌یاب     زآن بتـابیـد از ضـمـیـرش آفـتـاب

جرعه‌ای‌هم‌ریخت‌زآن‌ساغر‌به‌خاک   زآن‌سبب‌شد مدفن‌تن‌های پاک

تر شد‌آن‌یک‌را لب این ‌یک را گلو     وز گلوی کس نرفت آن می فرو

فـرقه‌ای دیگر به بو قـانع شدند     فرقه‌ای از خوردنش قانع شدند

بـود آن می از تغیـر در خـروش     در دل‌ساغر‌چو می‌در خم‌بجوش

چون موافق با لب هم‌دم نشد     آن‌همه خوردند و اصلا کم نشد

...

باز ساقی‌برکشید از دل‌خروش    گفت ای صـافی‌دلان دُردنـوش

مرد خواهم همتی عـالی کنـد    سـاغر ما را ز می خـالی کنـد

انـبـیـــا و اولـیـــا را بـــا نـیـــاز    شد‌به‌ساغر،‌گردن‌خواهش ‌دراز

جمله‌را دل‌در طلب‌چون‌خم‌بجوش    لیک‌آن‌سر خیل‌مخموران خموش

سـر به بالا یک‌سر از بـرنا و پیـر     لیک ‌آن منظور سـاقی سـر به زیر

هر یک از جان همتی‌بگماشتند      جــرعـه‌ای از آن قـدح بـرداشتنـد

باز بود آن جـام عشـق ذوالجلال     هم‌چنان‌در دست‌ساقی مال‌مال

جام بـر کف؛‌منتظر ساقی هنوز     الله الله غـیــرت آمـــد غـیـرســوز

(ادامه دارد)

بعدنوشت: پیش‌شماره‌ی «راه» منتشر شد. در سوره که خوب کار می‌کردن. اما نمی‌دونم با وجود پایگاه خبری ‌تحلیلی چرا وبلاگ زدن، اون‌هم توی یه سرور دیگه!!!

/ 5 نظر / 34 بازدید
اديبه

چه اطلاعات خوب و جالبی بود.موفق باشيد.

ش.شريعتی

سلام... شعر را فرصت نکردم بخوانم ولی بخش اول بسيار جالب بود خوش باشيد و سلامت

ابوترابيان

سلام پيش از شروع محرم با خودم قصد کرده بودم که امسال از عمان سامانی بنويسم و گنجينه الاسرارش که حقيقتا روايت متفاوتی است از اين روزها.. توفيق نيافتم انگار... خوشحالم که اينجا از عمان می خوانم و قرار است که بخوانم... دوستانم را هم دعوت می کنم اينجا اجرکم عند الله ....

پلخمون

بسم الله سلام دعوتتان کرده ام به پاسخ دادن به سه پرسش برای راه انداختن یک زنجیره ی وبلاگی در موضوع جبهه فرهنگی و نشریه اش. قدم رنجه کنید ببینید و ان شاالله قلم رنجه کنید بنویسید در وبلاگتان. بسم الله...

اميرحسين

سلام برادر چون حجم ژاسخ هام زياد بود گذاشتم رو وبلاگم بيا وردارشون.خودت بيا تو! التماس دعا http://manzaban.persianblog.ir