دوئت سومین

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. کوچه خودش را می‌نمایاند که یک‌ریز ریسه رفته و چراغانی شده به شوق. کوچه اما اندر خم یک کوچه. هنوز و هنوز و هنوز.

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. می‌دانم دلش بند ِ دریاهای دور است. همین سر ِ صبح بود که نهنگ‌های اهلی حوض را فرستاد خبر بیاورند. نهنگ‌ها رفته بودند و رفته بودند. آن‌قدرها که کلاف کامواهایش گشوده شده بود و بافته‌هایش که از پس ِ اردیبهشت‌ها به اردیبهشت‌ها به اردیبهشت‌ها ...، باز. نهنگ‌ها از راه ِ دراز خبر آورده بودند که عالم تمام کر. و گفتند از راز ِ بزرگ ِ ماهی‌های بزرگ سرزمین‌های دور خبری نیاورده‌اند. و گفتند جنوب بوی باروت گرفته، باز.

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. دلداریش می‌دهم که ببین ریسه‌ها را به شوق ِ یک‌ریز در کوچه! بی که بگویم کوچه هنوز اندر خم ِ یک کوچه. و می‌داند که عالم تمام کر. دلداریش می‌دهم به درد ِ دوری. که پس درمانی هست از پس ِ این همه درد ِ دوری. دلداریش می‌دهم به تعبیر اردیبهشت. به این‌که همه دچار می‌شوند. بی که بگویم اردیبهشت گذشت. بی که بگویم برف ِ خرداد روی موهاش نشسته، باز.

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. درخت ِ نارنج، سر بر می‌کشد به اتاق. همین سر ِ صبح بود که پای ِ درخت ِ نارنج به خاک گفته بود توتیا. گفته بود به من آر توتیا را. به خاک گفته بود توتیا که باران گرفته بود. به خاک گفته بود. که درخت نارنج ریشه می‌گرفت و باران. آن‌قدر باران که آن‌طرف‌تر یک درخت نارنج پا گرفته بود؛ یک درخت پر از نارنج‌های بریده، باز... که نهنگ‌ها خبر آورده بودند جنوب بوی باروت می‌دهد. می‌گویم گفته بودم برادرانم زمین را گرفته‌اند. می‌گویم گفته بودم برادرانم به چاه می‌ریزند.

پنجره را وا کرده رو به راه ِ جنوب. درخت ِ نارنج، سر بر کشیده به اتاق. می‌نشیند برابر ِ آیینه. دلش پیداست از در برابر ِ آیینه که پیداست. دلش پیداست؛ رو به راه خراسان.

نارنج می‌افتد توی دامنش...

/ 4 نظر / 61 بازدید
محمد برزوئی

سلام مًهدی عزیز، من سراغ ایمیلم رفتم ولی چیزی نرسیده بود ! لطفا مجددا ارسال کنید. ................................. در مورد نوشته ی این پستت من که تا نصفه بیشتر نخوندم ولی فکر کنم متن قشنگی بود! [نیشخند] ( اما ناراحت نباش این پیام رو بنویسم اگه اجل مهلت بده میخونمش) ( در ضمن اگه پیام قبلی یه ذره تند بود ایرادی نداره چون شما می بخشید! و چون دوست داشتی نبخش تا با آن ... زرد به سراغت آیم!) [نیشخند] .................................

هادی بهروز

سلام جان. روبه خراسانی یا برمی گردی به جنوب؟ با خبرم کن از کار و برنامه ت! زنده باشی کاکو...

مریم توفیقی

سلااام ... یا ایام گذشته به خیر و بلاگستان قدیم که عجیب با صفا بود. الان فیس بوک و توییتر و ... دیگه مجالی برای قدم زدن عابران در کوچه بلاگستان نمیده. خوشحالم که هستید ... و دکلمه و نوشته ها مثل همیشه عالی بودند. گاه و بیگاه سری می زنم به فهمیرا بی صدا و بی رد و نشان.

حامد بشارتی

سلام دوست خوب من ديگر وقت سفر است ، و مجالي براي ماندن نيست نگاهم به آسمان دوخته شده ،،، و دستهايم در حال بستن کفش هاي آهنينمند گداخته نفس ميکشم کوله پشتيم ، سنگيني شيريني دارد ديگر ايستاده م ، زانوهايم جججان دارند و به زمين نخواهند رسيد خبري از روشنايي نيست اينجا همه به تاريکي عادت کرده اند نگاهشان سرد است ، دلشان نا اميد است همه مايوسند از آنچه پيش رو داريم ديگر وقت سفر است ، و مجالي براي ماندن نيست امروز روزي از روزهاي تاريکيست مدت زياديست که ماه پشت ابرهاي سياه مانده ... و روشناييش از ياد ها رفته وقتي که ماه نيست ،،، ديگر خبري از جذرو مد هم نيست اقيانوس ها همه آرام شده اند سکوتي فاجعه بار همه جا را فرا گرفته عادت به هر چيز جانگداز عادت شده است ما محتاج روشنايي ماه بوديم دلمان روشن بود ، نگاهمان عميق بود ، صداهايمان جججان داشت دستهايمان پر بود از محبت ، از عشق ، از ايثار ديگر وقت سفر است و مجالي براي ماندن نيست ديگر بايد رفت از اين ديار تاريکي ... آينده مارا فرا مي خواند