درباره‌ی «فهميرا»

«المیرا در آتش» نمایش‌نامه‌ای است به قلم «حسین فرخی» که واحد نمایش حوزه‌ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی آن را در دفتر 27 مجموعه نمایش‌نامه‌هایش در سال 73 به چاپ رسانده است. این دفتر شامل نمایش‌نامه‌ی دیگری نیز به قلم «عبدالله شاه‌سیاه» به نام «فلسطین: آب، خاک، خرقه‌ی مسیح علیه‌السلام» می‌باشد.

فرخی «المیرا در آتش» را به رزمندگان مسلمان بوسنی و هرزگوین چنین تقدیم کرده است: «تقدیم به رزمندگان مسلمان بوسنی و هرزگوین که ستارگانی درخشان در قلب اروپا شده‌اند.»

این اثر که نگاهی به فاجعه‌ی بوسنی و هرزگوین دارد در قالب نمایش‌نامه به ظهور برخی جنایات صرب‌ها می‌پردازد که قلب هر انسانی را به درد می‌آورد.

«المیرا در آتش» شرح مردم و مجاهدینی است که در بحبوحه‌ی جنایات وحشیانه‌ی صرب‌ها به رشادت بر می‌خیزند؛ آدِم نوویچ؛ سانلا، ابراهیم، روزالیا، المیرا، فهمیرا، استفان، آلبرت، موستوفا، آرین، حمزه، نرمینا، صفورا، یونس، سمیرا و... از شخصیت‌های بوسنیایی این اثرند.

نمایش‌نامه این‌گونه آغاز می‌شود:

                                                                               [تاریکی مطلق. به تدریج در عمق صحنه، شعله‌های سرکش آتش زبانه می‌کشد، خانه‌های مدرن و امروزی، گویی تمام خانه‌ها در کام شعله‌ها می‌سوزند، المیرا در درون آتش در تلاش برای رهایی است.]

المیرا :

کمک، کمک، کمک کنید، کاش قبل از این‌که ما بسوزیم کسی به دادمون برسه.

                                                                               [صدای جیغ المیرا در سالن طنین‌انداز می‌شود و سپس در جای‌جای خانه‌ها، دست‌هایی است که بالا می‌آیند - به نشانه‌ی کمک خواستن - مردان و زنان صدایشان به گوش می‌رسد.]

...

در جایی از نمایش‌نامه از قول تئوریسین صرب چنین می‌خوانیم:

«من فکر می‌کنم نژاده بودن خیلی مهمه، نژاده‌ی اصیل! مهم نیست که چند هزار سال پیش یا شایدم بیش‌تر یه اتفاقی افتاده باشه، مهم نفس اتفاقه. همه‌ی ما می‌دونیم که در جنگ‌های صلیبی چه کشت و کشتاری به راه افتاد. جنگ‌های صلیبی یک فاجعه بود. من صرب هستم، بله یک صرب، درس حدس زدید، من به صرب بودن خودم افتخار می‌کنم و معتقدم که باید انتقام کشتار اون زمان را گرفت. درسته که ما نبودیم اما هم‌نژادهای ما که بودند. دنیا همینه، می‌چرخه و می‌چرخه و می‌چرخه، مهم اینه که وقتی نوبت به تو می‌رسه، حاکم باشی، حاکم! حرفت رو بزنی. من به نژاده بودن خیلی اعتقاد دارم.»

...

و البته این نظریه‌پردازی‌ها سبب می‌شود تا صرب‌ها به جان مسلمانانی بیفتند که با خیلی از آن‌ها هم‌سایه و آشنا بوده‌ و رفت و آمد داشته‌اند و در قبالشان مرتکب وحشیانه‌ترین جنایات شوند.

«فهمیرا» در این نمایش‌نامه نام پرستاری است که برای یاری مجاهدین و دوستانش، مجبور به ترک پدر پیر خود می‌شود.

از پس از خواندن این نمایش‌نامه «فهمیرا» برای من نامی شد برای مجاهدینی که خود جهاد می‌کنند و به یاری سایر مجاهدین می‌پردازند؛ و تو جهاد را تنها در جنگ خلاصه مپندار، که چه در درون و چه در برون میدان برای پیکار فراوان دارد، گواهش آن‌چه در جهاد «اکبر» و «اصغر» نامیده‌اند.

و تو درون، نفس خواهی پندار کن، و برون، خواه هر آن‌چه جهل، ظلم و...؛ خواه در ایرانش بدانی، خواه در افغانستان، عراق، فلسطین، لبنان... و یا در اروپا چونان بوسنی و یا حتی در آمریکا.

...

و سرانجام «المیرا در آتش» این‌گونه پایان (و شاید آغاز) می‌یابد:

خبرنگار :

من به پرواز فکر می‌کنم... در قلب اروپا انگار ستاره‌ای می‌درخشد. آسمان اروپا دارد لب‌ریز از سوسوی ستاره‌ها می‌شود، در عصر لامذهبی، انگار دارد کبوتری می‌آید با بال‌های سپید تقدس!

                                                                               [نور به تدریج گرفته می‌شود، بر پرده‌ی انتهایی صحنه، نور سبز کامل می‌شود.]

/ 0 نظر / 11 بازدید