دوئت یکم

کلاف کاموایش را برداشته، با قلاب‌هایش. رفته نشسته وسط حیاط، توی برفِ اول خرداد. زیر درخت نارنج. می‌گویم برویم به راه شمال، هوای تو برآید. نگاهش را می‌گیراند. می‌گویم اردیبهشت گذشت. من دیگر دچار نمی‌شوم. می‌زند زیر برف. می‌گویم دست من نیست. بهار آمد، اردیبهشت گذشت ...

برف اول خرداد می‌نشیند روی موهایش. می‌گویم حالا مثل هم شده‌ایم. من هم موهایم برف‌گیر شده. نارنج از درخت می‌افتد. توی دامنش. جاذبه دامنش بیشتر از گرانش زمین است، حتی اگر g را به جای نه ممیز هشت‌دهم، ده بگیری، یا بیشتر. ممیزی بالاخره کار خودش را می‌کند. من از ممیز بدم می‌آید. نه اینکه ریاضی بلد نباشم‌ها، نه. از ممیز بدم می‌آید. حتی اگر ممیز صفر باشد. یک جوری انگار رک حرف نمی‌زنی. انگار داری منّ ‌و ‌من می‌‌کنی. نارنج می‌افتد توی دامنش. برف اول خرداد روی موهاش.

با قلاب دارد ماهی می‌گیرد. یک ماهی بزرگ. آن‌قدر بزرگ که آدمی با موهای برف‌گرفته را ببلعد، ببرد به دریایی دور و بی‌خبر. شنیده‌ام ماهی‌های دریاهای دور رازهای بزرگی دارند. کلاف کامواها را نمی‌کشد. می‌داند ماهی‌ها از دور او جایی دور نمی‌روند. حتی اگر g را ده بگیری. نارنج می‌افتد توی دامنش. برف، روی موهاش. هر که سوزش بیش ... ساز، سوز دارد. دیر یا زود. سوز، ساز دارد. هر که سوزش بیش، برفش بیشتر.

می‌گویم برویم به راه شمال، هوای تو برآید. نارنج‌ها را می‌گذارد روی درخت...

/ 1 نظر / 40 بازدید
محمد برزوئی

سلام علیکم آقااااااااااا مگه نمیگم یه خبری از خودت بده؛ کم کم باید با دمپایهای زردم بیام سراغت ! نظرت چیه! أه أه این چه وضعیه برای خودت درست کردی! ( با این شعرات ) ببینم عاشقی (البته به جز عشق به خدا و امام عصر "عج الله فرجه" و بقیه ی ائمه اطهار سلام الله علیها) ! منتظرم خبر بدی! یا علی