روایات یک کانون دانش‌جویی (2)

 

یک کانونی بود دانش‌جویی. در دانش‌گاه شهید باهنر کرمان. بخشی از فعالیت‌های کانونی‌ها در پرورش‌گاه‌های سطح شهر انجام می‌شد. جایی برای یتیمی‌ها. جایی برای تعهدها:

 

  • هم خودش امتحان داشت، هم به بچه‌های پرورش‌گاه قول داده بود که برای کمک در درس‌هاشان سراغ‌شان می‌رود.
  • اگر می‌رفت مجبور می‌شد شب را هم همان‌جا بماند.
  • حدود 4 بعد از ظهر از خانه حرکت کرد سمت پرورش‌گاه. با اعتراض به وحید گفتم: «باز هم درسشو ول کرد و رفت سراغ پرورش‌گاه. آخه کار تشکیلاتی هم حدی داره!»
  • رفتم به اتاقش، بالا سر کتاب‌هاش، تا ببینم تا کجا درس خوانده؛
  • کتاب را بسته و برگی کاغذ کنارش که بر آن نوشته شده بود: «اگه 9 ساعت درس بخونم، می‌تونم برم پرورش‌گاه»...!
/ 18 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی

[تعجب]

[تعجب]

[تعجب]

[تعجب]

[تعجب]

[تعجب]

[تعجب]

حسین

بیا یارا بخوان ما را [گل]

حسن اسحاقی

نقاشی اخموی خدا هیبت مطلق! ای خط دو ابروی تو از خنده فراری! سلام بروزم و منتظر یه حرف از دهن شما

....

یه کانونی هست دانشجویی...یه کانونی هست که بیشترشبیه کارخانه است تا کانون. مواد اولیه:انسان نما خروجی :بنی آدم یه کانونی هست دانشجویی...کلکسینی از انسان های آدم که هرم نفس هاشون بخوای نخوای یه پنجره ی جدیدبه رویت باز میکنه....[گل]