ترازو

(۱)
وزن می‌گرفت می‌داد
مردم را
گوشه‌ی خیابان
کلاس اول بود.


 (۲)
شهر
زرق و برق‌هایش را
نذر ایمان می‌کرد
دخترک
گره روسریش محکم بود
با ترازو
تمرین نان می‌کرد.


(۳)
وزن می‌کرد تا نان بخرد
یک صفحه نوشته بود:
دختر نان داد!
(در صفحه‌ی قبل بود بابا جان داد.)

                                  
بعدنوشت: راه دیگری در راه است.

/ 39 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبگیر

سلام. زیبا بود...کوتاه و تاثیر گذار... ... پاینده باشی.

زمبور

خدابه قلم شما خیر عطا کند.

امیرحسین یزدان پناه

سلام این روزها که تعطیلی آخر سال را بهانه کردم و آفیش نمی رم رفتم تو فکر. ۱- پارسال همین روزها بودکه یک اس ام اس دردناک خبر انفجار ماشین بچه های دانشگاه کرمان رو بهم داد و .... بقیش http://manzaban.persianblog.ir/

امیرحسین یزدان پناه

سلام این روزها که تعطیلی آخر سال را بهانه کردم و آفیش نمی رم رفتم تو فکر. ۱- پارسال همین روزها بودکه یک اس ام اس دردناک خبر انفجار ماشین بچه های دانشگاه کرمان رو بهم داد و .... بقیش http://manzaban.persianblog.ir/

به سوی سیمرغ

سلام و ادب و ارادت شرمنده ی حضور یکی در میونم هستم ... ...... برقرار باشید [گل]

عبدالحسین انصاری

سلام عزیز سال نو مبارک هر سه کار قابل توجه بودند سنگواره ها به روزه ومنتظر در پناه بارون

انجمن مجازی ایران(نقد شعر)

با سلام . پانزدهمین جلسه ی انجمن مجازی ایران از تاریخ دوشنبه 27 اسفند 86 تا دوشنبه 12 فروردین 87 ماه به نقد و بررسی اشعار عبدالحسین انصاری اختصاص دارد . امیدواریم شما فرهیخته ی گرامی هم در گفت و گو ها شرکت کنید.

احمد

درود زیبا بود دست مریزاد رفیق بدرود

چکامه

سید جواد سجادی

سلام خداقوت خط اول و دوم از نفس افتادم. تیر خلاص که میگن یعنی همین! ولی قسمت سومو نفهمیدم : دختر نان داد!؟ به امید دیدار