دو پرده

من                    بفرمایید. چه مشکلی؟!

یارو                    راستش من... چی بگم. شرمنده‌ام. من توی این شهر غریب‌م. کسی رو نمی‌شناسم. آمده بودم تا یکی از آشناهامون رو پیدا کنم. جاش عوض شده. نتونستم پیداش کنم. راستش یه مقدار پول داشتم. ازم زدن. دزدیدن. موندم حیرون و وِیلون. عذر می‌خوام اینو می‌گم. شما جوونید، منم جوونم. سخته که بگم. یه کم پول می‌خواستم برای برگشتن به شهرم. اگه یه کمکی بکنید. شماره حساب بدین حتما رسیدم می‌ریزم به حساب‌تون...

مونده بودم چی جواب بدم. رفقا که جواب سر بالا دادند و خودشان را خلاص کردند. تردید داشتم. دستم را توی جیبم کردم و تقریبا هرچی داشتم بهش دادم.

یارو خیلی خوش‌حال شد. خیلی تشکر کرد و خداحافظی تا برود سمت پایانه‌ی مسافربری. اما رفقا خیلی خوش‌شان نیامد. گفتند امثال این‌ها زیاد هستند. گفتند از کجا معلوم راست بگویند؟! بهانه‌ی جوان بودن‌ش را وسط کشیدم...

خداحافظی کردم و تاکسی گرفتم و سوار شدم. چهارراه بعدی همان یارو را دیدم که تاکسی گرفت. مسیرش همان مسیر خودم بود. مخالف مسیر پایانه. سیگاری روشن کرده بود و دود می‌کرد. از سادگی خودم عصبانی بودم. تاکسی‌اش نگه داشت و پیاده شد. به راننده گفتم همان‌جا نگه دارد. سریع پیاده شدم و کرایه را حساب کردم تا بروم دنبالش و حسابی از خجالت‌ش در بیایم که گمش کردم...

 

پرده‌ی دوم

پدر هنوز مشغول خواندن روزنامه بود و من روبه‌روی تلویزیون؛ گرم فوتبال از نیمه شب گذشته شده بودم که صدای زنگ خانه بلند شد. سریع و دستپاچه به طرف در حمله‌ور شدم که با صدای زنگ بعدی کسی از خواب بیدار نشود. غرّ و لند پدر را می‌شنیدم از این مزاحمت شبانه. رسیدم به در و در را باز کردم. به بیرون سرک کشیدم. آرامش و سکوت کوچه از درون خانه بیش‌تر بود که ناگهان سلام کرد. نگران و سراسیمه؛ در حالی که چشم‌هایش را از من می‌دزدید، کنج‌کاوانه وراندازش می‌کردم.

من                    سلام. بفرمایین!

یارو                    راستش... والا... تمام کوچه‌های این محله رو رفتم. فقط چراغ خونه‌ی شما روشن بود.

من                    بفرمایین. امرتون؟!

پدر                    کیه حامد این وقت شب؟! چی کار داره؟!

یارو                    والا... روم نمیشه به خدا. راستش... شرمنده‌ام به خدا این وقت شب... زنم مریضه... یعنی حامله هست... دردش گرفته. باید ببرم‌ش بیمارستان. توی خونه پول نبود. کسی رو این‌جا نداریم. گفتم از یکی قرض کنم بعد ایشالاه بهش پس بدم. ببخشید به خدا. اگه ممکنه ...

پدر                    حامد؟!

چشم‌هایش را نمی‌شد دید. زل زده بود به زمین. نمی‌دانستم حرف‌هایش را باور کنم یا نه. بهش اشاره کردم که چند لحظه صبر کند. در را نیم‌بند گذاشتم و برگشتم داخل خانه. پدر با شنیدن جریان اخم‌هایش را توی هم کشید که:

-          مگر ما نباید از دست این گدا گشنه‌های وقت و بی‌وقت آسایش داشته باشیم؟! این وقت شب دیگه نوبره.

و با عصانیت گفت به یارو بگویم برود رد کارش و در را ببندم. دو دل بودم. رفتم و با گفتن شرمندگی یارو را دک کردم. خواستم برگردم داخل خانه که کنج‌کاوی‌ام گل کرد. برگشتم سمت در و آهسته در را باز کردم و از لای در داخل کوچه را سرک کشیدم. یارو از توی فرعی آمد بیرون. با یک موتور سیکلت. خاموش می‌بردش که سر و صدا نکند. خانمی با چادر ترک موتور نشسته بود. با شکمی برآمده. و انگار آرام فریادش را می‌خورد.

دروغ نگفته بود. از دک کردن‌ش عصبانی شدم. سریع برگشتم داخل خانه تا پول بردارم برایش ببرم که ناگهان صدای روشن شدن موتور آمد. برگشتم سمت در و پریدم توی کوچه. دویدم به طرف‌ش. رسیده بود به ته کوچه و پیچید توی خیابان اصلی و رفت و نشنید که دارم صدایش می‌کنم. خیلی ناراحت شدم. نرسیدم و رفت. نرسیدم و تا صبح خوابم نبرد از پشیمانی. نرسیدم و گریه ‌کردم تا صبح.

 

حامد می‌گفت هر وقت آن شب، آن مرد و زن را یادش می‌آید از ناراحتی و عصبانیت به هم می‌ریزد.

/ 17 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش

سلام مهدی جان قشنگ بود و روان و به قول حبیب امام حسنی! من هم هنوز غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو[گل][گل][گل][گل] همیشه امام حسنی باشی.

بی نام

همیشه باید به 14نور اقتدا کرد پولی که انسان در راه خدا می دهد.دنبالش نمی ره که بفهمه درست داده یا نه اگه در راه خدا باشه.انفاقی که انسان می کند به اندازه ی آبروی شخص نیازمند که نیست پس اگر یارو گدا باشد یا بی نیاز باز هم ما وظیفه انجام داده ایم یعنی...یادمان نرود که این 14نور هیچ کس را از در خانه شان رد نمی کردنند.شناسایی متکدیگران از مسکینان و فقیران را به دولت بسپارید!!!آیت الله بهجت همیشه مقداری پول خورد همراه داشتند تا اگر کسی از ایشان تقاضا کرد دست خالی ردش نکنند. یا حق

هادی بهروز

سلام. کوتاه بود و زیبا... بجز یه ریزه کاری های فنی و چند مشکل دستوری! ولی نفس گیر تموم شد پسر! منم توی کوچه دویدم دنبال صدای موتور...

تمدید زمان/ جایزه ادبی سیمرغ/ افغانستان

مدت ارسال آثار به دبير خانه جايزه ادبي سيمرغ تا 17 عقرب (آبان) تمديد شد. جايزه ادبي سيمرغ از طرف داوران بنياد آرمان شهر به سه اثر ادبي برتر اعطا خواهد شد. چگونه در مسابقه ادبي سيمرغ شركت كنيد: قطعه ادبي، روايت، خاطر، قصه، داستان كوتاه (بين ده تا سي صفحه حد اكثر) و يا شعر(حد اكثر سه شعر) خود را در باره و يا با الهام از موضوعات زير براي شركت در مسابقه به ما ارسال كنيد: قرباني: آسيب ديدگان نا بساماني و درگيري ها و جنگهاي دوره اخير شكنجه: آزار هاي جسمي، جنسي، روحي و اجتماعي نفي جنگ: خشونت و نظامي گري اثر ادبي خود را ترجيحاً بصورت تايپ شده همراه با ديسك و يا خوش خط و خوانا، و يا از طريق پست الكترونيكي تا تاريخ (17 عقرب/ آبان 1388) به آدرس هاي زير، و با پر كردن فورم همراه، ارسال كنيد: نام ( و يا نام قلمي): نام خانوادگي: تاريخ تولد: جنسیت: شغل: تلفن: آدرس الكترونيكي: براي اطلاعات بيشتر يا به وبلاگ جشنواره سري بزنيد يا با ما در تماس شويد: armanshahrfoundation@gmail.com و Jayeza.simorgh@gmail.com تلفن: 775321697 (0)0093 و700427244(0)0093 وبلاگ: http://jayezasimorgh.blogfa.com

سید حسین

به روزم بیا

ر

سلام دوباره. نه با این پست ارتباطی نداره. همینطوری گفتم چون اهل کتاب هستید. کتاب جدیده نسبتا. خودم تازه دیدمش به دوستان خبر دادم.

محمد جعفری

السلام.الخوبی؟الچه خبر؟الببخشید چه باشگاهی تشریف میبرین؟برای صرفه جوئی در زمان پیشنهاد من اینست که کمتر برو سر کوچه ها و دم مدرسه دخترانه و تک چرخ زدن تا استفاده بهینه ببری.