املا

 گفتم بیایم بنویسم ، شاید بشود دوتا حرف ناحساب

من این قدر حرف حساب شنیده ام... ماشین حساب

من این قدر شنیده ام ... ما... شین

به معلم هم گفتم

– خانم اجازه!

 این یک کلمه و ترکیب تازه است

و تو بارها پرسیدی

من بارها درس خوانده ام سر کلاس

اما...خانم اجازه!

من تشنه ام ،  باید بنویسم ...  و کمی دست راستم می لرزد

آن قدر که فکر می کنم بم... زلزله...

شاید کار دست راست من باشد که می لرزد

ولی خانم اجازه من نبودم و این هنوز یک کلمه و ترکیب تازه است

خانم اجازه من  هی  نمی خواهم توی این صفحه 

هی

دنبال گربه کنم 

هی هی...هی...نردبان بیاورم تا بالای درخت

بااابااا   نااان ن  دااااادد...

اجازه املای بیست نمی خواهم

ستاره بزنیم حتی

حتی وقتی سرباز شدم

اجازه  می دانم چوپان دروغگو چرا...

گرگ چرا...

مردم...

می ترسید آخرین کبریت را روشن کند...گرگ...

ر. ک به کبریت فروش...مردم ... گرگ...

یا کبری...اصلا کتاب نداشت

آن روز باران نبارید

اشتباه املا می گویند کبری تصمیم گرفت

کبری

پدرش نیامددر باران نیامد...

با سبد نیامد

کبری کی خانه تان درخت داشت؟

کبری کی خانه داشت ؟

درخت داشت... داشت؟ داشت؟...

***

می نماید این حاشیه هنوز

سر صحبت وا نشده را 

از این خار بپرسید...

که در پای حسنک… کفش...

خانم می شود ما انشامان درباره ی کفش باشد

دوست دارم نقاشیش کنم

و بعداملاش بگویید 

هزار بار بنویسم کفش... مزه اش... توی دهانم...

***

حسنک، آی حسنک                 نکشی به بوم ما سرک

این ور بوم کفش داره                 خار نداره ، فرش داره

رو فرش ما نیفتی                    پولی شده  ، نه مفتی

کفش نداری حیا کن                 راتو ز ما جدا کن

حسنک قندی قنـ ...

***

خانم اجازه ! دروغ نوشتم حسنک بز داشت...

گاو داشت... داشت...نه...

فقط یک آرزو داشت

او فکر می کرد سارا تاب دارد... دارا ، انار

آی سارا... سوررئاااااا...

سارا دوست داشت بنویسد تاب بازی می کند

دارا... انار

خانم اجازه ! این یک کلمه و ترکیب تازه است

تو بارها سوال

و من خوانده بودم

اما... دستم هنوز دارد می لرزد... بـــم م م م

دست راستم... بـــم م م م

خانم اجازه !من می دانم چرا محمود این همه با سیگار...نه... پروردگارش را نمی گویم... بـــم م م م

محمود خانه ات خراب... بــم م م م

محمود، برادر کبری و کبری کی داشت

خانه ات خراب... بــم م م م

تو گفتی بنویسم سارا تاب بازی می کند محمود

و توی این صفحه دنبال گربه بدوی همیشه 

محمود من یک انار کشیده ام 

قرمز قرمز 

(مداد رنگی نداشت ) 

قرمز قرمز

و این آخرین بار است...که بالا می آورم...                      قرمز قرمز

حالا محمود رنگ هایش تمام شده

سر خط...

کبری هم تصمیمش را گرفت 

وقتی 

     انار 

        افتاد

***

مجید! بیا از چهارراه یا پل عابر پیاده برویم

این جا آسفالت خونی ست... 

/ 3 نظر / 30 بازدید
محمد

الی بود

علی

بابا ای ول! ولی خيلی... تو روحت صلوات!

سرگردان

اميدوارم خوتون فهميده باشيد که چی نوشتيد ما که نفميديم .نکنه با ان کسی که اوايل تو وبلاگ کانون مطالعاتی مطلب می نوشت مشورت کردهايد.به هر خسته نباشيد