با صدای راننده برای نماز صبح بیدار می‌شوم. می‌روم برای وضو که روز از نو، روزی از نو. این‌بار نوتر از همیشه! نمی‌دانم چرا راننده با این‌که وضعیت دی‌شب را دید، جای مناست‌تری نگه نداشت! بی‌خیال سرویس به‌داشتی می‌شوم. وضو می‌گیرم و می‌روم برای نماز. خدا خیر بدهد به راننده که حداقل برای نماز نگه می‌دارد. گاهی با بعضی راننده‌ها برای نماز هم باید سر شاخ شد.

نمی‌دانم کدام شهریم. مهم هم نیست. زیاد کنج‌کاوی نمی‌کنم. سوار می‌شویم و اتوبوس حرکت می‌کند.

پلک‌هایم باز سنگین می‌شوند.