ردیف پشتی‌ام دو خانم نشسته‌اند؛ متأهل، اما مجرد سفر می‌کنند. آن یکی که پسرش را داماد کرده و دخترش را عروس، از تجربه‌هایش می‌گوید؛ آن دیگری که پسرش به تازگی وارد دانش‌گاه شده، مشتاقانه گوش می‌دهد و گاهی نگرانی‌هایش در باره‌ی آینده را بیان می‌کند.

دو جوان شوخ هنوز بیدارند و مشغول خوردن میوه. تعارف می‌کند. نمی‌گیرم؛ تشکر می‌کنم. گمان می‌کند به دلیل نشستن دست‌ها است. ژل آنتی‌باکتریال خود را به سمتم می‌گیرد.

-         بفرمو کاکو! بمال به دسّات؛ بعدم شروع کن. اصلیه. حاجی از مکه اُوورده.

منظورش پدرش است. قبول نمی‌کنم. بهانه می‌آورم. از حج رفتن پدرش هم می‌گوید؛ و از آنفلوآنزا.

-    عامو والّو با ای آنفلونزوی خوکیو که اومده، آدم ترس وریش می‌دُره. هرچی می‌خواد بوخوره باید همه‌یْ هیکلیشم بیگیره ضد عوفونی بـُُکـُنه. آخریشم معلوم نیس چی‌تـُوْ می‌شه! ای واکسنا هم که اومده، آدم نمی‌دونه کُدُمیش تقلبیه، کُدُمیش نیس.

حرف‌هایش را تأیید می‌کنم. مدتی بود حتی بر مصافحه‌ی بعد از نمازها هم تأثیر گذاشته بود و کسی تمایل به دست دادن نداشت. از ترس آنفلوآنزا از هرکس که سرماخوردگی ساده‌ای هم گرفته بود دوری می‌کردیم.

به قولی امنیت روانی که نباشد، آدمی از همه چیز واهمه دارد.