کمک‌راننده فیلم دیگری می‌گذارد؛ «صدای عدالت». مشتاق می‌شوم ببینم درباره‌ی چیست و سازنده‌اش کیست. به یک دقیقه نمی‌کشد که عطایش را به لقایش می‌بخشم. فیلم‌برداری ویدئویی‌اش توی ذوقم می‌زند. زنی که وکیل موفقی است و مدافع حقوق زنان، با شوهرش در روابط خانواده‌اش مشکل پیدا می‌کند؛ با بازی‌هایی مصنوعی. نمی‌دانم چرا امثال مجید مظفری این فیلم‌ها را بازی می‌کنند؟! فیلم، بد روی اعصاب راه می‌رود. آن‌هم با کفش پاشنه بلند! تقّ و تقّ و تق. بی‌چاره عدالت با این صدایش.

تعداد کمی مشغول دیدن فیلم‌اند. بقیه خواب‌اند. سرم را به صندلی تکیه می‌دهم.

یادم می‌آید یکی از دوستان پیش‌نهاد داده بود «دل‌شکسته» را ببینم. با بازی «شهاب حسینی». کارگردانش خاطرم نیست. می‌گفت شبیه کاراکتر شهاب حسینی هستم. بعد از دیدن فیلم تعجب کرده بودم. این‌طور نبود، اما مرا این‌گونه می‌دید و نقش دختر فیلم را نماینده‌ی خط فکری خودش.

فیلم جالبی بود؛ نمادین. شاید نیاز امروز جامعه‌ی ما. این‌که هنوز درک متقابل و صحیحی از هم نداریم. به دوستم بیش‌تر فکر کردم. به کارهایش که نشان می‌داد علاقه دارد ارتباط و صمیمیت میان‌مان بیش‌تر شود اما زاویه‌ی دیدش نسبت به من، اجازه‌ی پیش‌روی را در روابط نمی‌داد.

صدای خش ِ سی‌دی می‌آید. کمک‌راننده مدتی صبر می‌کند. کارگر نمی‌افتد. سی‌دی را در می‌آورد. فیلم دیگری می‌گذارد؛ «خروس جنگی».

این‌بار هم کُری میان ذکور و اناث. لطیفه‌های رضا عطاران در باره‌ی نسوان، خنده‌ی مردان و ایول ایول دو جوان شوخ را به هم‌راه دارد. لطیفه‌های مریلا زارعی هم، لب‌خند پیروزمندانه‌ی زنان را.

فیلم تمام می‌شود. مسافران به خواب می‌روند.