خسته‌کننده است مسافرت با اتوبوس، آن‌هم وقتی قرار باشد حداقل ١٨ ساعت تکیه بدهی به صندلی و محدوده‌ی حرکت‌ات به ٣٠ سانتی‌متر هم نرسد. این‌جا است که در هر توقف اتوبوس از هر فرصتی بهره می‌بری برای پیاده شدن و قدم زدن.

راننده فیلم می­گذارد؛ «پاتو زمین نذار!». از این فیلم‌هایی که یاد و خاطره‌ی فردین را زنده می‌کند. دو تا جوان شوخ، ردیف کناری نشسته‌اند و در طول فیلم مدام متلک می‌پرانند. ردیف جلویی خانم و آقایی میان‌سال نشسته‌اند. بیشتر از چهل سال دارند. وقتی در فیلم صحبت زن دوم گل می‌کند مرد میان‌سال لب‌خندناباورانه‌ای می‌زند. زن می‌خندد. با پشت دستش می‌خواهد جلوی نمایان شدن خنده‌اش را بگیرد. نمی‌تواند و متمایل می‌شود سمت پنجره‌ی اتوبوس. مرد متوجه‌اش می‌شود. چیزی می‌گوید که زن با آرنج به پهلویش می‌زند. دو جوان شوخ متلک می‌پرانند به مرد میان‌سال. مرد می‌خندد.

بقیه‌ی مسافران هم گویا به وجد آمده باشند. فیلم را دوست دارند. شاید فردین ِ فیلم را؛ شاید شیلا خداداد را که فردین ِ دیگری است. شاید ایرج قادری را. میان‌سال‌ها، بیش‌تر. جوان‌ترها حوصله‌ی آب‌بندی ندارند. به شوخی می‌گذرانند.