یک کانونی بود، دانش‌جویی؛ در دانش‌گاه شهید باهنر کرمان. بخشی از فعالیت‌های این کانون در مناطق محروم شهر بود. با مسئولین امور دانش‌جویی هم‌آهنگ کرده بودند تا در صورت اضافه آمدن غذای سلف دانش‌جویی، آن‌ها را تحویل گرفته و برسانند به دست مستحقین مناطق محروم شهر که از قبل شناسایی شده بودند. کانونی‌ها علاقه‌ای نداشتند کسی آن‌ها را بشناسد و از فعالیت‌شان با خبر شود. این مسأله آن‌قدر اهمیت داشت که گاه خودشان از کانونی بودن دیگری اطلاعی نمی‌یافتند و بر حسب یک اتفاق متوجه می‌شدند. آن‌چه در ادامه می‌آید روایتی است از یکی از این کانونی‌ها:

 

غذای آن شب سلف خورش داشت و خیلی هم اضافه آمده بود. غذاها را سریع بسته‌بندی کردند. تماس گرفت تا موتور بیاید. بسته‌های غذا را در ساکی گذاشتند، البته با احتیاط؛ خورش ِ زیادی بود.

از شانسش آن شب پیراهن و شلواری پوشیده بود سفید و روشن. تازه به جمع کانونی‌ها پیوسته بود و دوست نداشت کسی بداند. خیلی احتیاط می‌کرد.

موتور آمد و سوار شد. ساک را در بغل گرفت و حرکت کردند. داغی غذاها را احساس می‌کرد. نگران بود که نکند بترکند. خیلی مراقبت می‌کرد. به داوود که موتور را می‌راند گفت آرام‌تر حرکت کند.

راه پر از دست‌انداز و چاله‌چوله بود. به محله‌ی اول رسیدند و به خانه‌های مشخصی غذا را تحویل دادند.

حرکت کردند سمت محله‌ی دیگری. از چراغ‌های برق شهرداری خبری نبود و راه، تاریک. تنها چراغ موتور بود که پیش رو را روشن نگه می‌داشت. ناگهان یک دست‌انداز باعث شد تکان بدی بخورد. نگران بسته‌های غذا بود. دور ساک دست کشید تا مطمئن شود که بسته‌ای نترکیده باشد.

 

-         طوری شد؟ غذاها سالم‌اند؟

-         آره فکر کنم. خبری نیست.

 

موتور دوباره راه افتاد. بسته‌ها هنوز داغ بودند که احساس کرد ران‌هایش دارند خیس می‌شوند و می‌سوزند.

 

-         نگه دار داوود.

-         چی شده؟

-         نگه دار!

موتور ایستاد. ساک را روی زمین گذاشت و پیاده شد. ساک را باز، و غذاها را وارسی کرد. لبش را گزید. یکی‌ از بسته‌های خورش‌ ترکیده بود. سریع نایلونی برداشت و آن بسته را در نایلون قرار داد. نگاهی انداخت به سر تا پایش. شلوارش خورشی شده بود و بد توی چشم می‌زد. دیگر با آن سر و وضع همه‌ی دانش‌جوهای خواب‌گاه که می‌شناختندش می‌فهمیدند که چه خبر است، و شاید آن‌هایی هم که نمی‌شناختندش. سوار شد و سایر محله‌ها را هم سرکشی کردند.

حالا دیگر به علت قرار گرفتن ساک روی زمین، لباس‌هایش خاکی هم شده بود...

در طول مسیر برگشت مدام به این فکر می‌کرد که چه ترفندی به کار گیرد که با آن سر و وضع خاکی و خورشی کسی متوجه کارش نشود...