یک کانونی بود دانش‌جویی، در دانش‌گاه شهید باهنر کرمان. بخشی از فعالیت‌های این کانون در پرورش‌گاه‌های کودکان بی‌سرپرست در سطح شهر شکل می‌گرفت. جایی که بچه‌ها یتیم بودند. «احمد» یکی از این بچه‌ها بود. یتیم بود ولی سرشار از استعداد. سوم راه‌نمایی و درس‌خوان. نوشتن را دوست داشت. گاهی شعر می‌گفت؛ و چه شعرهایی.

احمد گاهی شعر می‌گفت و همیشه آن‌ها را پاره می‌کرد؛ گمان می‌کرد زیبا نیستند.

احمد شاعر بود، و چه شاعری!

اشعار زیر را داده بود به یکی از کانونی‌ها که خیلی به هم خو گرفته بودند. فقط اولی اسم داشت:

 

(1)

حاضر غایب

کجایی ای قرار سینه‌های بی‌قرار

کجایی ای نسیم امیدوار روزگار

تو خود گفتی که در قلبم شکفتی

ولی یک‌دم دگر این‌گونه گفتی

منم آن امید بی‌امیدان

منم آن یاور بی‌سرپناهان

پس تو ای تنها امیدم ای پناه من

تو ای حاضر، به ظاهر غایب من

نکن از من یه لحظه روی زیبایت نهان

گر کنی این روی زیبایت نهان

شکایت می‌کنم پیش علی آن شیر یزدان

که خود گفته بباشد یاور بی‌سرپناهان

 

(2)

می‌خواهم با تو بگویم من سخن

ای تو شنونده‌ی هر سخن

یک‌دم آیم سوی تو باز

پس بکن در را به رویم باز

من که می‌دانم سیاهم ای خدا

پس نگردان دست من را بی‌نوا

تو خود گفتی که حاجت می‌دهی

پس بده حاجت زین غلام بی‌نوا

من ندارم جز تو پناهی ای خدا

پس پناه ده این غلامت را ای خدا

 

(3)

عمر ما مثله پاییز زودگذره

برگ‌های ما هم یه روزی می‌ریزه

نذارید دلامونم پاییزی شه

اگه دل پاییزی شه

زندگی‌مون خراب می‌شه

زندگی‌مون خراب بشه

عمرمون تلف می‌شه

عمر اگه تلف بشه

آخرت هم خراب می‌شه