(1)

نان‌وایی

نانش خمیر بود؛

ایمانش

خمیرتر!

 

 

 

(2)

نان‌وایی می‌گفت:

«هرچه در آن نان است،

مصلحت نیز همان است،

همان.»

 

 

 

(3)

نان‌وایی قصری ساخت؛

بی‌نوایی

نانش آجر شد!

 

 

 

(4)

بی‌نوایی

جویی نان می‌خواست؛

نان‌وایی

به او

گندم داد.

 

 

 

(5)

نان‌وایی

نانش سوخته بود؛

ایمانش

سوخته بود!

 

 

 

(6)

نان‌وایی

چند لقمه نان که فروخت،

مصلحت دید

ایمان

را

هم ...

 

 

 

(7)

بی‌نوایی

گندم کاشت؛

نان‌وایی

وقت درو

زمین را برداشت!

                                  

 

پی‌نوشت: نان‌وا، هر کسی می‌تواند باشد. هر کسی که به طریقی، نان مردم دست او است. هر کسی که سهمی در اقتصاد مملکت دارد و نقشی بازی می‌کند. نان‌وا می‌تواند وزیر باشد، نماینده‌ی مجلس. یا قاضی باشد و پلیس، یا دزد باشد و راه‌زن. می‌تواند کارخانه‌دار باشد، یا اصلن می‌توان همین بقال سر کوچه را نان‌وا نامید. می‌تواند پدری نان‌آور باشد، یا آقازاده‌اش، زن باشد یا مرد. شاید من باشم، شاید شما...!

 

بعدنوشت ۱: نادرابراهیمی، در تعطیلات، سفر کرد.

 

بعدنوشت ۲: سیمای فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله‌علیها در شعر فارسی