دخترک وزن گرفت

عابری چاق‌تر از حد طبیعی‌اش بود

رژیم گرفت

دخترک

لاغرتر شد

                        

بعدنوشت 1: این روزها که همه در تک و تای تشریف فرمایی مقام معظم ره‌بری به شیراز هستند، آن‌چه بیش‌تر جلب توجه می‌کند ثروت‌مند شدن مردم است؛ از هر جا که عبور می‌کنی، هر ده بیست قدم، بنرهای بزرگ خوش‌آمدگویی یک‌سانی دیده می‌شود که از طرف «ستاد استقبال مردمی» تهیه شده‌اند ( از قیمت آن هم اهالی فن باخبرند.)؛ جالب‌تر آن‌که گاه که از مقابل برخی ادارات دولتی هم عبور می‌کنی همین بنرها را می‌بینی؛ و این هم البته از آن دست حرف‌های اُمّلی است که گاهی من می‌زنم و نمی‌دانم و خبر ندارم که دوره‌ی این حرف‌ها گذشته و باید بزک کرده‌تر باشی، آن هم از جیب مردم.

و از مقابل دبستانی در جنوب شهر عبور می‌کردم که پارچه نوشته‌ای در حد توانشان نستعلیق برای خوش‌آمد گویی نصب کرده بودند و چه‌قدر بیش‌تر به دلم نشست ( و خبره‌های این صنعت بدانند که این البته مشکل دل ماست نه جیب مردم).

این روزها که همه در تک و تا هستند، گاهی که مسیری را تاکسی سوار می‌شوم و بحثی شکل می‌گیرد و راننده و مسافرین عقده می‌گشایند از پول باد آورده‌شان می‌پرسند که کجا بوده این همه برای تبلیغات آن‌چنانی... و مگر چه اشکال دارد تبلیغات یک‌بار مصرفی که به ساعتی منقضی می‌شوند، بی که نشانه‌ای از بیانات ناب ره‌بری در آن یافت شود و تنها بسنده کرده باشند به بیتی و مدحی.

این‌روزها که سوار اتوبوس می‌شوم، مسافرانش یا خوابند یا اگر نایی برای‌شان مانده، صرف نخوابیدن می‌کنند تا از مقصدشان باز نمانند.

و البته این روزها، همین مردم چه‌قدر خوش‌حالند و صادق در استقبال از ولی امرشان. کافی است قدم بزنی و ببینی؛ حرارت‌شان را، و تواضع‌شان را. و مطمئن باشی که خلوص‌شان اشک از دیده‌ات جاری می‌کند (و این مختص این‌جا نیست)

آن ولی امر و این ولی نعمتان را ماجرایی دیگر است که باید چشیده باشی تا بدانی. اما آن مسئولینی که زمام امور به دست گرفته‌اند و در رتق و فتق همان امور، گویا اندک نصیبی هم از احساس مسئولیت نبرده‌اند را چه گویم؟!

و بماند این حرف‌های املی...

 

بعدنوشت 2: یادمانی که دوستان برای سفر ره‌بری تهیه کرده‌اند: یار با ماست.

 

بعدنوشت ۳: در این‌جا به‌روز شدیم.