در پیش‌شماره‌ی راه (ماه‌نامه‌ی جبهه‌ی انقلاب فرهنگی) که دی 86 منتشر شد، از مجید مرادیان (عکاس و هم‌شهری قیصر امین‌پور) مطلبی درج شده بود که بی مناسبت ندیدمش برای این‌روزها؛ یادی است از زنده‌یاد قیصر امین‌پور.
«سال شصت و دو ـ شصت و سه بود. آوازه‌ی شهرت قیصر امین‌پور را شنیده بودم و می‌دانستم هم‌شهری ماست. با موتور تریل قرمز رنگ بسیج به در خانه‌شان در محله‌ی بالای گتوند رفتم. پدرش حاج مراد امین‌پور در را باز کرد و وقتی شنید با قیصر کار دارم، گفت: قیصر که در تهران ساکن است. او نوروز به گتوند خواهد آمد. همان موقع بیا تا ببینی‌اش.
نوروز که رسید دوباره به خانه‌شان رفتم. پدرش گفت: قیصر آمده است اما مهمان دارد. خود قیصر آمد و مرا دعوت کرد. هرچه گفتم الان مهمان دارید مزاحم‌تان نمی‌شوم، اصرار کرد و مرا به خانه برد. اولین برخوردش صمیمی و مهربانانه بود. گویا سال‌هاست که هم‌دیگر را می‌شناسیم و انگار نه انگار که او شاعر مشهوری است و من جوانی که آمده‌ام تا با او آشنا شوم.
از فعالیت‌های بسیج و جوانان گتوند پرسیدو من به او پیش‌نهاد کردم که شب او را به مسجد ببرم تا برای اعضای بسیج و جوانان شهر صحبت کند. وقتی ساعت 9 شب به خانه‌شان رفتم، دیدم آماده است. قبل از آن، به بچه‌های شهر گفته بودم امشب قیصر امین‌پور، شاعر انقلاب مهمان ماست و برای‌تان سخن‌رانی خواهد کرد. تخته‌سیاهی آماده کرده بودیم و جوانان شهر، مسجد را پر کرده بودند.
قیصر روی تخته‌سیاه کلمه‌ی مسئولیت را نوشت و از تمام بچه‌ها و تک تک پرسید مسئولیت یعنی چه؟ هر کدام از بچه‌ها جوابی داد. قیصر گفت: مسئولیت یعنی زیر سؤال بردن و همه‌ی ما در برابر اعمال خود از طرف خدا سؤال می‌شویم و چند دقیقه‌ای درباره‌ی مسئولیت‌های هر کدام از ما در جامعه صحبت کرد.
چند ماهی از آن دیدار گذشت و دلم برای قیصر تنگ شده بود. از کشوی مغازه‌ی پدرم مقداری پول برداشتم و خودم را به اندیمشک رساندم و با قطار راهی تهران شدم. اول صبح وقتی به دفتر کارش در حوزه‌ی هنری رفتم از دیدن من تعجب کرد. یادم می‌آید محسن مخملباف هم پیش او نشسته بود و در حال حرف زدن بودند که من رسیدم. آن روز مرا به ناهار مهمان کرد و وعده داد که نوروز دوباره به گتوند خواهد آمد.
پیش از عید نوروز آن سال، عملیاتی در جبهه‌ی جنوب انجام شد که تعداد زیادی از بچه‌های بسیج گتوند که در آن نشست با قیصر آشنا شده بودند در این عملیات به شهادت رسیدند.
وقتی قیصر به گتوند آمد به دیدنش رفتم. دوباره از بسیج و جوانان شهر پرسید. وقتی به او گفتم خیلی از بچه‌هایی که پارسال همین موقع برای‌شان سخن‌رانی کرده است در عملیات اخیر شهید شده‌اند، ناگهان حالش دگرگون شد و گفت پاشو برویم مزار شهدا.
سوار موتور تریل قرمز رنگ بسیج شدیم و رفتیم به گل‌زار شهدا. قیصر سر مزار تک تک شهدا رفت و به تلخی گریست.»

                                          
                                                      
بعدنوشت 1: احمد عزیزی هنوز در کما، دعایش کنید.

بعدنوشت 2: نبی اکرم (ص) به دنیا آمدند تا بانک فردا بهانه‌ای داشته باشد برای تبریک و تبلیغ!

بعدنوشت 3: روی‌دادهای فرهنگی؛ معمای سکوت فرهنگ‌وران فارس در سال گذشته

بعدنوشت 4: فهمیرای بلاگفا به روز شد.

بعدنوشت 5: حاج آقای محمد صادقی عــــــازم فضای مجازی شدن؛ عرض خیر مقدم!