معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند. همه راه را اوست می‌پویند و وصل اوست که می‌جویند و حمد اوست می‌گویند «و اِن مِن شیء الا یسبّحُ بحمده» هر برگی از دفتر معرفتش آیتی‌ست و هر گیاهی در بیدای وحدتش فراشته رایتی؛ با این همه عالمی متفکر آنند و جهانی به دیده‌ی حیرت نگران، چه هر چه جهد بیش نمایند و بیش‌تر گرایند منزل مقصود دورتر شود و دیده‌ی معرفت بی‌نورتر.

دردا که ما ز مقصد خود دورتر شدیم     نزدیک‌تـر هـر آن‌چـه نهـادیم گـام را

کم‌ترین نعل بهایش جان و دل باختن است و که‌ترین روی‌نمایش از همه پرداختن و خانمان بر انداختن.

همه جان خواهد از عشاق مشتاق          نـدارد سـنـگ کــم انـدر تــرازو

... و اما بعد، چنین گوید این مداح دولت ابد مدت و دعاگوی سلطنت قوی شوکت غلام آستان آل احمد مختار، نور الله المتخلص به عمان السامانی من مضافات (اطراف) اصفهان که مدتی در طریق سلوک به سر برده، گاهی از راه مجاهدات، مشاهداتی از روی ریاضات، استفاضاتی در مراتب توحید و رسومات تفرید و تجرید و قانون صاحبان راز و مقاماتِ عاشقانِ جان‌باز دست می‌داد پاره‌ای از آن‌ها را منظوماً محفوظ خاطر و مسوده‌ی اوراق نموده، فراق بالی و جمعیت خیالی که باعث جمع آن تفریق و سبب التیام آن تحریق بوده باشد میسر نمی‌شد و شفیقان مشتاق و رفیقان صافی مذاق را در اتمام و انجام آن اصرار تمام و ابرام مالاکلام می رفت تا در این سال فرخ که یک هزار و سی‌صد و پنج از هجرت نبوی صلی‌الله علیه و علی دینه ‌القوی‌ست گذارم در دارالسلطنه‌ی اصفهان ارم نشان افتاده، در ایام مجاورت وقتی با رئیس خواجه‌سرایان آغا سلیمان‌خان حفظه‌الله من آفات‌الزمان اتفاق افتاد، انسانی دیدم با فطرت فرشته و طینتی از صدق و صفا سرشته،جامع جمیع صفات انسانی و محبوب و مطبوع جمیع اقاصی و ادانی از کمال ملاطفت و مهربانیش در حیرت مانده؛... روزی در اثنای محاوره لب گشوده فرمود مژده که مثنویاتت در آستان رضای حضرت خامس آل عبا علیه آلاف‌التحیة و الثناء، مقبول و به شرف قبول موصوف گشت؛ کجا (زیرا که) شرذمه‌ای از آن اشعار خاطر عاطر کریمه‌ی حجر عصمت و عفیفه‌ی سرادق عظمت را مسموع گشته، مطبوع افتاد؛ امر شد دریغ است که این‌چنین گنجینه‌ای اسرار و مخزن لئالی شاه‌وار در پس پرده‌ی استتار و مختفی از مسامع و انظار بماند، طبعش کن و انتشارش ده تا این عروس روی از پرده‌ی اختفا نماید و اهل دانش را از شنیدن و خواندنش احتظاظی کامل حاصل آید...

در بیان این‌که صاحب جمال را خودنمایی موافق حکمت شرط است و اشاره به تجلی اول بر وجه اتم و اکمل و پوشیدن اعیان ثابته کسوت تعین را و طلوع عشق از مطلع لاهوتی و تجلی از عالم ملکوتی به ناسوتی...

کیست این پنهان مرا در جان و تن     کـز زبـان من هـمی گـویـد سخـن؟

این‌کـه گـویـد از لب من راز کیست     بـنـگـریـد ایـن صـاحـب آواز کیست؟

در من این‌سان خودنمایی می‌کند     ادعــــای آشــنــــایـی مـی‌کـــنـــد

کیست این گویـا و شنـوا در تـنـم؟     بـاورم یـا رب نیـایـد کـــایـن مـنـم!

مـتـصـل‌تـر بـا هـمـه دوری بـه مـن     از نگه بـا چشم و از لب بـا سخن!

خوش‌پریشان‌با منش گفتارهاست   در پریشـان گوییش اسـرارهـاست

گوید او چون شاهدی صاحب‌جمال   حسن خود بیند به سـرحـد کمـال

از برای خود نمایی صبح و شـام     سـر بــر آرد گــه ز روزن گــه ز بــام

بـا خـدنـگ غـمـزه صـیـد دل کـنـد    دیـد هـر جـا طـایـری بسمـل کـنـد

گردنـی هـر جـا در آرد در کـمـنـد     تـا نگویـد کس اسـیـرانـش کــمنـد

لاجــرم آن شــاهـد بـالا و پـست     بــا کـمـــال دل‌ربـــایـی در الـسـت

جـلـوه‌اش گـرمی بازاری نداشت     یوسف حسنش خریداری نداشت

غـمـزه‌اش را قـابـل تـیـری نـبـود     لایـق پـیـکـانـش نـخـجـیـری نـبـود

عشوه‌اش‌هر‌جا کمند‌انداز گشت    گـردنی لایـق نـیـامـد، بـازگـشـت

مـاسـوی آیـیـنـه‌ی آن رو شدند     مـظـهـر آن طـلـعـت دل‌جـو شـدنـد

پس جمال خویش در آیینه دید     روی زیـبـا دید و عـشـق آمد پدیـد

مدتی آن‌عشق بی‌نام‌و نشان     بُــد مـعـلـق در فـضــای بـی‌کــران

دل‌نشین‌خویش‌مأوایی‌نداشت     تـا در او منزل کند جـایی نداشت

بـهـر منزل بی‌قــراری سـاز کرد     طــالــبـــان خـویـش را آواز کـــرد

چون‌که‌یک‌سر‌طالبان‌را‌جمع‌ساخت   جمله‌را پروانه،‌خود‌ را شمع‌ساخت

جلوه‌ای کرد از یمین و از یسار     دوزخــی و جـنـتـی کـرد آشـکـار

جـنـتـی خـاطـر نـواز و دل‌فـروز     دوزخـی دشـمن‌گـداز و غیـر‌سوز

***

(ادامه دارد...)

گنجینه‌ی اسرار، عمان سامانی، با مقدمه و تحقیق: حسین بدرالدین، تصحیح: محمد بهشتی، چاپ دوم تابستان ۱۳۸۲، انتشارات سنایی