اگر

همه ی شب ها، قدر،

اگر

همه ی روزها، عاشورا، ...

یکی بگویدم

از طی ِ این سالیان ِ چند

چرا ندیده ام

این همه پیامبر مبعوث را؟

چرا نخوانده ام

این همه قرآن ِ نازل شده را؟

این همه سر ِ بریده بر تارک آفتاب

بر نیزه ْ دست ِ یزیدیان ِ بی خبر از روزها عاشورا؟

نکند هنوز نامسلمانم؟

ایمان نیاورده ام به هیچ کدام از آیات مبرهن بالا؟

نکند خفته ام

در این شبانه های زنده

در این روزهای جدال،

روزهای جنون،

روزهای کرب و بلا!

یکی بگویدم چرا

مؤمن نیستم هنوز

به رسایی رسولان،

به رسولان راستی؟

به این همه امامان ِ از پی ِ هم آمده؟

...

یعنی

طلوع ِ سپیده ای مرا نبوده،

کو رسولی که ایمان بیاورم

در طی این شبانه های باقی؛

نه به اعجاز ِ ماهی دو نیم شده،

تنها

به اعجاز ِ دلی

                  پاره پاره...