پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. کوچه خودش را می‌نمایاند که یک‌ریز ریسه رفته و چراغانی شده به شوق. کوچه اما اندر خم یک کوچه. هنوز و هنوز و هنوز.

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. می‌دانم دلش بند ِ دریاهای دور است. همین سر ِ صبح بود که نهنگ‌های اهلی حوض را فرستاد خبر بیاورند. نهنگ‌ها رفته بودند و رفته بودند. آن‌قدرها که کلاف کامواهایش گشوده شده بود و بافته‌هایش که از پس ِ اردیبهشت‌ها به اردیبهشت‌ها به اردیبهشت‌ها ...، باز. نهنگ‌ها از راه ِ دراز خبر آورده بودند که عالم تمام کر. و گفتند از راز ِ بزرگ ِ ماهی‌های بزرگ سرزمین‌های دور خبری نیاورده‌اند. و گفتند جنوب بوی باروت گرفته، باز.

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. دلداریش می‌دهم که ببین ریسه‌ها را به شوق ِ یک‌ریز در کوچه! بی که بگویم کوچه هنوز اندر خم ِ یک کوچه. و می‌داند که عالم تمام کر. دلداریش می‌دهم به درد ِ دوری. که پس درمانی هست از پس ِ این همه درد ِ دوری. دلداریش می‌دهم به تعبیر اردیبهشت. به این‌که همه دچار می‌شوند. بی که بگویم اردیبهشت گذشت. بی که بگویم برف ِ خرداد روی موهاش نشسته، باز.

پنجره را وا می‌کند رو به راه ِ جنوب. درخت ِ نارنج، سر بر می‌کشد به اتاق. همین سر ِ صبح بود که پای ِ درخت ِ نارنج به خاک گفته بود توتیا. گفته بود به من آر توتیا را. به خاک گفته بود توتیا که باران گرفته بود. به خاک گفته بود. که درخت نارنج ریشه می‌گرفت و باران. آن‌قدر باران که آن‌طرف‌تر یک درخت نارنج پا گرفته بود؛ یک درخت پر از نارنج‌های بریده، باز... که نهنگ‌ها خبر آورده بودند جنوب بوی باروت می‌دهد. می‌گویم گفته بودم برادرانم زمین را گرفته‌اند. می‌گویم گفته بودم برادرانم به چاه می‌ریزند.

پنجره را وا کرده رو به راه ِ جنوب. درخت ِ نارنج، سر بر کشیده به اتاق. می‌نشیند برابر ِ آیینه. دلش پیداست از در برابر ِ آیینه که پیداست. دلش پیداست؛ رو به راه خراسان.

نارنج می‌افتد توی دامنش...