نشسته روبه‌روی آینه، برفِ روی موهایش را می‌گیراند. نشسته‌ام به دیوان. در آینه، معلوم. شعر می‌خوانم برایش که خود مشکن، خطاست... تو، آن‌که آیینه از تو وام می‌گیرد...

برف می‌گیراند از موهاش، گرد از آینه. می‌گویم اردیبهشت فصل دچار شدن بود. گیسو ببند. اردیبهشت گذشت...

می‌گویم چهارراه‌های شهر، همگی چاه شده‌اند. از هر چهار طرف. باور کن. باور کن چاه شده‌اند و چاله. خیال بود که می‌گفتند خیابان‌ها به مسیر تو می‌آیند. خیال بود... خیابان‌ها به چاه می‌ریزند.

می‌گویم نشسته‌ای برابر آیینه هرچند خود مشکن اما خبرت هست که خیال بود می‌گفتند خیابان‌ها به مسیر تو می‌آیند؟ گرد می‌گیرد از آینه، گیسو پریشان‌تر کند. نسیم، عطر موهاش را می‌پراکند. خنک آن نسیمی ... خنک آن نسیمی ... اتاق پر می‌شود. گیسو پریشان‌تر کنا ... گل‌های نارنج ِ مات به کاغذ دیواری، مبهوت‌تر؛ به هر بهانه می‌شکفند... گیسو پریشان‌تر کنا... می‌پیچند، بالا می‌روند.

می‌گویم ای تو از تو در آینه به تو نزدیک‌تر که من... جایی نمی‌روم به تو نزدیک‌تر مگر. گیسو بگیران که اردیبهشت گذشت. من دچار نمی‌شوم. جایی هم نمی‌روم. که چهارراه‌ها به چاه می‌ریزند. جایی نمی‌روم. اما برادرانم همه زمین را گرفته‌اند. به چاه می‌ریزند.

گرد می‌گیرد از آینه. نارنج می‌افتد توی دامنش...