امروز اول اردیبهشت است. دیروز اما فهمیرا از پنج سالگی گذشت.

بهانه نگرفته بود تا به حال که برایم تولد بگیر. که مباد از یادت گم شوم.

که مباد از یادم گم شود!

من هم هیچ وقت نمی گفتم. به روی خودم هم نمی آوردم. نه حوصله ای بود، نه اهمیتی. تولد بهانه ی خوبی نبود برایم.

می گفتم تولدها که ترانه نیستند یادم بمانند. می گفتم تولدها شده اند «شب پرک» های کور و بی جهان.

بیچاره فهمیرا!

5 سال با من بوده و من با او نبودم. این همه راه از بوسنی! بی که بوسه ای بفرستم. کوبید. آمد. تا نشانی بماند برایم. برای بودن. برای باور به بزرگی بهانه های آسمان. نشانی باشد برای بالابلندی ها.

فهمیرا تحفه ی بوسنی بود. آمد که بوسنی را از یاد نبرم.

کنج دنجی شد برای کجی و ناجوری های جوانانه ی من. تجربه هایم را جمع کرد. گفت بگذار بماند؛ تو جست و جو کن.

فهمیرا کنج دنجی ماند. جلدی از جولان چموش جهان مجاز را هم به خود نگرفت. آرام ماند و آرامش اش را ارزانی ام کرد.

بیچاره فهمیرا!

 

تحفه ی بوسنی حالا هنوز هم حالش همان حال است.

آمد که بوسنی را از یاد نبرم. آمد که عاشق بمانم. عاشق بـالا، بلنـد. گره بزنم زلف به زلفش. زیاد شوم از بـالا، بلنـد.

هنوز هم حالش همان حال است. بهانه های آسمان زیاد باد!

این بالابلندی ها! این بالابلندی ها!

دست بر لب دلم می گذارم. می ایستم. بهانه های آسمان زیاد باد!

این بـالابلنـدی ها!

رو به راه بوسنی بوسه ای به باد می دهم.

برمی گردم رو به راه بحرین ...