منزل یکی از دوستان دعوتیم. یک سر دارد و هزار سودا. خودمانی برخورد می‌کند و برخی کارها را به خودم می‌سپارد. باید یک کلید اضافه از روی کلید خانه‌شان بزند. می‌گوید همین سر کوچه است. راه می‌افتم. کوچه‌گردی را دوست دارم؛ به خصوص وقتی شهری غریب باشد و فضولی‌ام برای مردم‌شناسی گل کند. گله به گله‌ی مسیر سوپرمارکت است.

بالاخره دو سه کیلومتر بالاتر، می‌رسم به کلیدسازی. کلیدساز مردی است که دارد کم کم به میان‌سالی قدم می‌گذارد. لهجه‌ی مشهدی غلیظی دارد. کلید را می‌دهم. برانداز می‌کند. هم مرا، هم کلید را؛ و شروع می‌کند به ساخت.

          -   یـَره از مو مـِـشنُوی کلید ر ِ هر جـِـیی نبُر ِن بــِـرِه ساخت. اطمینان نکُنِن. منظورُمه که مِـفَمی؟

سری تکان می‌دهم به نشانه‌ی تأیید. و با این کارم گویا مجوزی داده باشم برای باز شدن سر صحبت.

          -   یـَر ِه ای بی‌ناموسا حرمت امام حسین هم نِگا نـِدِشتن ...

چند تا فحش آب دار دیگر را هم نثار می کند. گویا ناسزا نبوده و سزاوار چنین کلماتی باشند.

گاهی که قصد زدن حرف محرمانه دارد دستم را می‌گیرد به سمت خودش می‌کشد و در حالی که کس دیگری غیر از من و او آن جا نیست با لحنی آرام‌تر صحبت می‌کند.

          -   مو فکر مُــکـُنُـم ای آشوبا کاره ای وهابیا بــِـشه. اینا اصلن تو مِـشَد خیلی کارا کـِـردن. همی بمب‌گذاری حرم؛ یادْته که؟!

باز هم سری تکان می‌دهم به نشانه‌ی تأیید این که در خاطرم است؛ اما او مسلما به تأیید همه‌ی حرف‌هایش برداشت خواهد کرد. یادم می‌آید سال پنجم ابتدایی بودم و امتحان نهایی انشا داشتم؛ و این که موضوع امام رضا علیه السلام را انتخاب کردم. در همان هفته به گمانم واقعه‌ی انفجار در حرم رخ داد. تا مدت زیادی فکر می‌کردم نمره‌ی بیستم از امتحان نهایی به جهت رخ داد آن فاجعه بوده است!

کلید ساخته می‌شود. صحبت‌های کلیدساز ناتمام می‌ماند. دوباره سفارش می‌کند به هر کلیدسازی اعتماد نکنم. خداحافظی می‌کنم و می‌روم.

در طول مسیر به کلیدساز فکر می‌کنم. به این که چه قدر شبیه خودم فرار می‌کند.

باید هم پای وهابیت را وسط می‌کشید. نه این که دست‌شان در کار نباشدها، نه. اما برای فرار از این که دوست، هم‌سایه یا فامیل نزدیک‌ات را متهم بدانی باید مدام بگویی کار منافقین خلق بوده است. نه این که کار منافقین نبوده باشدها، نه. ولی باید تفکیک کرد. باید تفاوت قائل شد میان اجنبی و بی‌گانه پرست با مردم. باورش سخت است دیگر. باور این که دوست در برابر دوست بایستد. هم‌سایه در برابر هم‌سایه. چه دوستی‌ها که به همین بهانه‌های به دست آمده تباه شد؛ بهانه‌های به دست آمده از آنفلوانزای فتنه. حتی فامیل در برابر فامیل ایستادند؛ بی آن که بخواهی. و اگر می‌پرسیدی «برای دین است یا قدرت؟» چه می‌شد کرد اگر پاسخ «برای دین» را می‌شنیدی؟!

آنفلوانزای سختی بود. می‌گویند آنفلوانزای سخت‌تری در راه است؛ و تو هم‌چنان دوست نداری آنانی را که دوست‌شان داری مقصر بدانی. آنانی که از تو بریده‌اند. آنانی که تو را به هزار کار نکرده و هزار راه نرفته متهم ساخته‌اند. آنانی که هیچ استدلالی را از تو باور نمی‌داشتند...

کاش حداقل نگاه‌مان به خودمان بود؛ نه دستان بیگانه.

 

                                                                     
پی‌نوشت: ســوء استفاده از این مطلب به شدت ممنوع است؛ حتی خودم!

بعدنوشت: جام جهانی