رفته بود صحن مسجد گوهرشاد. رو به روی ضریح ایستاده بود. گفته بود تو آفتابی، من گلوله‌ی نجاست؛ آفتاب نجاست را پاک می‌کند اگر ثابت باشد. تا کی ثابت بمانم رو به رویت؟!

وقتی برگشت خانه یک راست رفت سراغ پنجره. دو لنگه‌ی در پنجره را باز کرد. هوای سرد انگار پشت پنجره کمین کرده باشد، خودش را هل داد توی اتاق. بی تفاوت به سرما دو دستش دو لنگه‌ی پنجره را گرفته بود؛ انگار می‌خواست به پنجره، باز بودن را یاد بدهد. در فضای گرمی غوطه‌ور بود.

غبطه خوردم. زیارت شاید دارد برای من عادی می‌شود. باورها که بوی التقاط بگیرد، همین می‌شود دیگر؛ ناباور می‌شویم به باورها. چیزی نگفتم. قطره اشکی از گوشه‌ی چشم‌هاش سُر خورد و از روی گونه‌اش میان انبوه ریش‌های سیاهش گم شد.