با یکی از رفقا در حرم قرار می‌گذارم. با خانمش آمده برای زیارت. مدت زیادی از آخرین دیدارمان می­گذرد.

بعد از زیارت، راه می‌افتیم سمت کتاب‌فروشی‌ها و به عمد سمت کتاب آفتاب. وارد می‌شویم و به سلام و احوال‌پرسی، مشغول. جوانی که پشت میز نشسته، دوستم را می‌شناسد. حدس می‌زنم که عابس قدسی باشد اما این‌طور نیست. عابس سرماخوردگی شدیدی دارد و برادرش جانشینش شده. گرم صحبت می‌شویم. می‌گوید می‌خواهند کارشان را گسترش دهند. از وضعیت کتاب می­گوید.

چیدمان کتاب­ها به شدت توجهم را جلب می­کند. هر کتابی را قرار نداده­اند؛ هدف­مند و کارگشا. مشابه­اش را در شیراز بچه­های کتاب راه انداخته­اند؛ با تابلوی کاری ِ «نهضت کتاب خوانی و کتاب خوب خوانی»!

دوستم از بشرویه می‌گوید. از این‌که هنوز رسوم قدیمی خود را حفظ کرده‌اند. تعجب می‌کنم؛ می‌گویم عجیب است با این هجمه‌ی رسانه‌ها هنوز سنتی مانده‌اند. می‌گویم که جا دارد جامعه‌شناسانه در موردش کار شود. تأیید می‌کند و می‌گوید برنامه‌هایی در باره­ی آن دارد، با توجه به این­که به زودی در مقطع کارشناسی ارشد جامعه­شناسی مشغول به تحصیل خواهد شد.

صحبت­ها ناتمام می­ماند. وقت تنگ است. دوستم باید به حرم بازگردد. خانمش آن­جا مانده بود برای دعای کمیل. به محض خروج از مجموعه­ی کتاب­فروشی­ها، موتورسواری از کنارمان می­گذرد که ترکش پر است از جعبه­های قرآن. دوستم اشاره می­کند که این همان است که بحثش شد؛ خیرینی که برای کمک به مساجد یا امواتشان  آن را تا سقف پر از قرآن می­کنند بی آن­که نیازی باشد و در عین حال هیچ توجهی به کتاب­های ارزش­مند مذهبی ندارند.