زیارت (4)

ردیف پشتی‌ام دو خانم نشسته‌اند؛ متأهل، اما مجرد سفر می‌کنند. آن یکی که پسرش را داماد کرده و دخترش را عروس، از تجربه‌هایش می‌گوید؛ آن دیگری که پسرش به تازگی وارد دانش‌گاه شده، مشتاقانه گوش می‌دهد و گاهی نگرانی‌هایش در باره‌ی آینده را بیان می‌کند.

دو جوان شوخ هنوز بیدارند و مشغول خوردن میوه. تعارف می‌کند. نمی‌گیرم؛ تشکر می‌کنم. گمان می‌کند به دلیل نشستن دست‌ها است. ژل آنتی‌باکتریال خود را به سمتم می‌گیرد.

-         بفرمو کاکو! بمال به دسّات؛ بعدم شروع کن. اصلیه. حاجی از مکه اُوورده.

منظورش پدرش است. قبول نمی‌کنم. بهانه می‌آورم. از حج رفتن پدرش هم می‌گوید؛ و از آنفلوآنزا.

-    عامو والّو با ای آنفلونزوی خوکیو که اومده، آدم ترس وریش می‌دُره. هرچی می‌خواد بوخوره باید همه‌یْ هیکلیشم بیگیره ضد عوفونی بـُُکـُنه. آخریشم معلوم نیس چی‌تـُوْ می‌شه! ای واکسنا هم که اومده، آدم نمی‌دونه کُدُمیش تقلبیه، کُدُمیش نیس.

حرف‌هایش را تأیید می‌کنم. مدتی بود حتی بر مصافحه‌ی بعد از نمازها هم تأثیر گذاشته بود و کسی تمایل به دست دادن نداشت. از ترس آنفلوآنزا از هرکس که سرماخوردگی ساده‌ای هم گرفته بود دوری می‌کردیم.

به قولی امنیت روانی که نباشد، آدمی از همه چیز واهمه دارد.

  
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :روایات خیابانی


زیارت (3)

کمک‌راننده فیلم دیگری می‌گذارد؛ «صدای عدالت». مشتاق می‌شوم ببینم درباره‌ی چیست و سازنده‌اش کیست. به یک دقیقه نمی‌کشد که عطایش را به لقایش می‌بخشم. فیلم‌برداری ویدئویی‌اش توی ذوقم می‌زند. زنی که وکیل موفقی است و مدافع حقوق زنان، با شوهرش در روابط خانواده‌اش مشکل پیدا می‌کند؛ با بازی‌هایی مصنوعی. نمی‌دانم چرا امثال مجید مظفری این فیلم‌ها را بازی می‌کنند؟! فیلم، بد روی اعصاب راه می‌رود. آن‌هم با کفش پاشنه بلند! تقّ و تقّ و تق. بی‌چاره عدالت با این صدایش.

تعداد کمی مشغول دیدن فیلم‌اند. بقیه خواب‌اند. سرم را به صندلی تکیه می‌دهم.

یادم می‌آید یکی از دوستان پیش‌نهاد داده بود «دل‌شکسته» را ببینم. با بازی «شهاب حسینی». کارگردانش خاطرم نیست. می‌گفت شبیه کاراکتر شهاب حسینی هستم. بعد از دیدن فیلم تعجب کرده بودم. این‌طور نبود، اما مرا این‌گونه می‌دید و نقش دختر فیلم را نماینده‌ی خط فکری خودش.

فیلم جالبی بود؛ نمادین. شاید نیاز امروز جامعه‌ی ما. این‌که هنوز درک متقابل و صحیحی از هم نداریم. به دوستم بیش‌تر فکر کردم. به کارهایش که نشان می‌داد علاقه دارد ارتباط و صمیمیت میان‌مان بیش‌تر شود اما زاویه‌ی دیدش نسبت به من، اجازه‌ی پیش‌روی را در روابط نمی‌داد.

صدای خش ِ سی‌دی می‌آید. کمک‌راننده مدتی صبر می‌کند. کارگر نمی‌افتد. سی‌دی را در می‌آورد. فیلم دیگری می‌گذارد؛ «خروس جنگی».

این‌بار هم کُری میان ذکور و اناث. لطیفه‌های رضا عطاران در باره‌ی نسوان، خنده‌ی مردان و ایول ایول دو جوان شوخ را به هم‌راه دارد. لطیفه‌های مریلا زارعی هم، لب‌خند پیروزمندانه‌ی زنان را.

فیلم تمام می‌شود. مسافران به خواب می‌روند.

  
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :روایات خیابانی


زیارت (2)

راننده جایی برای نماز و شام توقف می‌کند. بعضی غرولند می‌کنند که الان چه وقت شام است؟! دنبال سرویس به‌داشتی می‌گردم. پیدا می‌کنم. به سرویس غیر به‌داشتی  شبیه‌تر است تا هر چیز دیگر. همیشه در هر مسافرت منتظر این مکافات عمل هستم. شاید تقصیر «قانون راز» باشد! نمی‌دانم چرا مردم نمی‌خواهند این سرویس‌ها به‌داشتی شوند؟! خدا رحمت کند شهیدمحمدزاده، سردار سیستان را؛ حتی به فکر طهارت سربازهایش هم بود. دستور داده بود برای سربازهای پست‌های نگه‌بانی روی کوه‌ها با لوله‌کشی و پمپاژ، آب برسانند.

وضو می‌گیرم. پولش را هم می‌دهم. یکی غر می‌زند که برای این وضع نامناسب باید پول هم بدهیم! خوش‌بختانه اصفهانی بین‌مان نبود تا خودش را دار بزند.

یک اتاقک سه در چهار نمور و نم‌ناک، نقش نمازخانه را بازی می‌کند. فرش ِ پهن شده کف نمازخانه خیس است. گویی شسته باشندش. زانوهایم خیس می‌شود و در هر بار سجده، بیش‌تر. صندلی زه‌وار در رفته‌ای گوشه‌ی نمازخانه است که پیرمردی روی آن نشسته؛ نماز را خوانده، عصایش را ستون کرده و وزنش را روی آن انداخته و مشغول خطابه‌.

- آخه تو کدوم کشور مسلمونی ای‌جوری که ما هسّیم، هسّن؟! ما یــِی بار خدا قسمت کِرده رفتیم حج، یــِی بارم سوریه. دس‌شویی‌یاشون از بس تمیز بودن آدم کیف می‌کِرد. ای سنی‌یاها خیلی از ما اعتقادات‌شون بیش‌تره. خیلی به ای مسجداشون می‌رسن. والّو ما آب‌رو شیعه ر ِه بردیم.

بقیه به تأیید سر تکان می‌دهند.

از نمازخانه بیرون می‌روم. گرسنه نیستم. اکتفا می‌کنم به یک آب‌میوه. هوای سردی است. دو جوان شوخ مشغول کشیدن سیگارند.

راننده بوق می‌زند برای سوار شدن. دوباره راه می‌افتیم.

  
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :روایات خیابانی


زیارت (1)

خسته‌کننده است مسافرت با اتوبوس، آن‌هم وقتی قرار باشد حداقل ١٨ ساعت تکیه بدهی به صندلی و محدوده‌ی حرکت‌ات به ٣٠ سانتی‌متر هم نرسد. این‌جا است که در هر توقف اتوبوس از هر فرصتی بهره می‌بری برای پیاده شدن و قدم زدن.

راننده فیلم می­گذارد؛ «پاتو زمین نذار!». از این فیلم‌هایی که یاد و خاطره‌ی فردین را زنده می‌کند. دو تا جوان شوخ، ردیف کناری نشسته‌اند و در طول فیلم مدام متلک می‌پرانند. ردیف جلویی خانم و آقایی میان‌سال نشسته‌اند. بیشتر از چهل سال دارند. وقتی در فیلم صحبت زن دوم گل می‌کند مرد میان‌سال لب‌خندناباورانه‌ای می‌زند. زن می‌خندد. با پشت دستش می‌خواهد جلوی نمایان شدن خنده‌اش را بگیرد. نمی‌تواند و متمایل می‌شود سمت پنجره‌ی اتوبوس. مرد متوجه‌اش می‌شود. چیزی می‌گوید که زن با آرنج به پهلویش می‌زند. دو جوان شوخ متلک می‌پرانند به مرد میان‌سال. مرد می‌خندد.

بقیه‌ی مسافران هم گویا به وجد آمده باشند. فیلم را دوست دارند. شاید فردین ِ فیلم را؛ شاید شیلا خداداد را که فردین ِ دیگری است. شاید ایرج قادری را. میان‌سال‌ها، بیش‌تر. جوان‌ترها حوصله‌ی آب‌بندی ندارند. به شوخی می‌گذرانند.

  
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :روایات خیابانی


اندر حکایات «ما» و قرآن

به دعوت یکی از رفقا که مجری برنامه شده بود رفتیم برای شرکت در مراسم کلنگ‌زنی احداث مجموعه‌ای ورزشی در یکی از روستاهای نزدیک به شیراز. همه شاد بودند و خوش‌حال.

مراسم شروع شد. قاری قرآن پشت جای‌گاه قرار گرفت جهت تلاوت؛ و شروع کرد:

القارعه.

ما القارعه.

و ما ادراک ما القارعه .... !!!

 

گفتم این هم اندر احوال جماعت «ما». در مراسمی که باید آیه‌های تبشیر تلاوت شود، آیات انذار را قرائت می‌کنند. البته گویا کسی هم متوجه نشد. چون همه شاد بودند و خوش‌حال؛ و در شادی و سرور چه جای تلاوت قرآن؟!

  
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :روایات خیابانی


سردار نامه

تقدیم به سردار شهید رجب علی محمد زاده

 

زود بود سردار

خیلی زود

و بیش تر برای ما

برای پوستر شدن روی دیوارها

که روزنامه ها از شهادتت خبر بدهند و

پیامک ها تسلیت بگویند

 

زود بود سردار

فتوشاپ ها به طراحی مشغول و

بلندگوها

«یاران چه غریبانه ...»

پخش می کنند

و ما

    چه زود

             نشسته ایم به دنبال کردن خاطراتت

سربازهایت

               هیچ کدام

                            باورشان نشده

گمان می کنند روزنامه ها دروغ می گویند

گمان می کنند فرماندهان دروغ می گویند

گمان می کنند باز هم می آیی

خبردار می ایستند

سان می بینی

گمان می کنند قرار است باز هم سرزده جویای احوال شان شوی ...

 

زود بود برای مان سردار

                               از دست دادنت

آن گاه که داشتیم «خودمان» را به دست می آوردیم

آن گاه که می خواستیم از جان سربازت باشیم

زود بود

خیلی زود

 

شاید از نو شاه نامه ای بسرایند

و چه دیر

            برای یلانی چونان تو

                                       در سیستان

 

زود بود سردار

آری

اما هرگز

           عکسی قاب شده در طاقچه هامان

                                                           نخواهی شد.

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :دوست داشتند سپید شوند


دو پرده

پرده‌ی اول

به شدت خسته بودم. حسابی توی باشگاه از خودم کار کشیده بودم. ایستاده بودم کنار خیابان تا از دوستان‌م خداحافظی کنم که آمد جلو و سلام کرد. با تعجب جواب دادیم.

یارو                    عذر می‌خوام. جسارته. من یه مشکلی دارم خواستم بدونم میتونم از شما کمک بگیرم؟!

هم‌سن و سال خودمان بود. جوان، با ظاهری متین و موقر. من و من می‌کرد برای شروع کلام‌ش. منتظر اجازه‌ای از جانب ما بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :روایات خیابانی


با من و دل تو بگو چه گذشت؟!

این نوشتار، به دعوت سیدمحمدامین جعفری و در پی مطالعه‌ی پست آخر وبلاگ استاد کاکایی شکل گرفت.

 

به نام حضرت حق

استاد گرامی‌ام؛ جناب کاکایی

سلام الله

و چه‌قدر خوب بود می‌شد با همین سلام تمام حرف‌های ناگفته را که در دل فرو می‌خورم بیان کرد. اما حال که فرصتی دست داد چرا گشاده بیان نکنم، آن‌گاه که می‌بینم دیگرانی را که از آب گل‌آْلود ماهی می‌گیرند؟!

شاعر نیستم، که در این عرصه از پشه‌ی عاجزی چه خیزد؟! با این حال، فراوان شعر را دوست دارم. نه تا مصداق مبارکه‌ی « والشعراءُ یَتبعُهُم الغاوون، الَم تَرَ أنهم فی کلِّ واد ٍ یَهیمونَ، و أنهم یَقُولونَ مالایَفعلون» باشم، بلکه «الا الذین امنوا و عملوا الصّالحات و ذََکَروُا اللهَ کثیراً و انتَصروا من بعد ما ظُلموا و َسَیعلَمُ الذین ظَلَموا أیَّ مُنقلبٍ یَنقلبون»1

 

و این نوشتار از همین روی شکل می‌گیرد. تا نه در صف ظالمین باشیم و نه در صف منحرفین. تا شمشیر از رو ببندیم و مرز خویش آشکار سازیم.

 

استاد گرامی‌‌ام؛

پسرتان سیلی خورد، بی‌گناه، در مقابل چشمان حیرت‌زده‌تان، و شما چه بزرگوارانه شک نکردید؛ به تن‌های تکیده‌ای که در آن لباس سال‌ها پیش جنگیده بودند. و چه بزرگوارانه‌تر وی را هم از شک بازداشتید. اما دلم آن زمان می‌گیرد که هر آن‌کس بی‌قرابت و بی‌شناخت نسبت به آن فضا، به خود اجازه‌ی دل‌سوزی می‌دهد و دل‌داری؛ همانان که از این آب گل‌آلود قصد ماهی گرفتن دارند.

و شما چه اندیشمندانه شک نکردید به آن تن‌های تکیده و مرز خود را آشکار ساختید با همانانی که خود را با شما نه هم‌هدف بلکه دارای دشمن مشترک می‌دانند و تسلی ایشان نیز از همین روی است.

 

استاد گرامی‌ام؛

اگرچه ما در «جنگی که بود» توفیق حضور نداشتیم اما به خواست و عنایت حضرت حق، در «جنگی که هست» پا پس نمی‌گذاریم. جنگی که میدان کارزار آن در پس و پیش خاکریزها تعریف نمی‌شود. جنگی که با کلاشینکف و تانک نیست. جنگی که لباس خاکی و سبز و پلنگی نمی‌شناسد بلکه جنگی است در میدان اندیشه و عمل؛ جنگی است میان خداگرایی و هر آن‌چه غیر خدا. جنگ اسلام ناب است با اسلام آمریکایی، اسلام التقاطی و ...

و شما حتما با این اصطلاحات بیش از من آشنایی دارید؛ شمایی که حضرت روح‌الله رحمة‌الله‌علیه را درک کردید.

آزردگی من از باب آن است که در صف تسلی‌دهندگان شما «هوا شناسان»ی را می‌بینم که التقاط را به اسم دین ناب باور کرده‌اند و تبلیغ می‌کنند؛ شاعران وقت‌شناس، شاعران هواشناس!

 

«شاعران وقت‌شناس همیشه سر وقت می‌رسند

شاعر وقت‌شناس یعنی شاعر هواشناس

پس از ده سال هوا مساعد شده است

آن‌قدر که می‌شود از دربار فرح و جشن‌های تخت جمشید

تا کنگره‌ی حافظ را با سر دوید

و در برگشت از خحیابان حافظ سر در آورد

شاعر وقت‌شناس کسی است که نان را

به نرخ روز می‌خورد

در میتینگ‌های ادبی

از سالن هتل‌های مجلل سر در می‌آورد

شاعر وقت‌شناس باید فقط زیبایی‌ها را ببیند.»2

 

آنان که روح‌الله رحمة‌الله‌علیه فقط حافظه‌‌ی تاقچه‌هاشان را پر کرده است و نه این‌که آب‌یار باغچه‌ی اندیشه‌هاشان بپندارندش. آنان که در محافل ادبی‌شان ادبیات مدرن و پست‌مدرن را سق می‌زنند. دریدا و بودریا را روح‌الله خویش می‌دانند و همت‌ها، باکری‌ها، چمران‌ها و ... را برای کنگره‌ها و فستیوال‌ها می‌خواهند و کنگره‌ها را برای خودشان، و نه کنگره‌ها را برای ایشان؛ برای ایثار و شهادت.

و شما چه اندیشمندانه شک نکردید و مرز خویش آشکار نمودید.

 

استاد گرامی‌ام؛

حشره‌ها عمر زیادی ندارند، جای نیش‌شان ماندگار نیست و زود التیام می‌یابد. اما اگر وجود حشره را به حساب گل زیبای باغچه بگذاریم، هر آن، دستی – ناآگاه - خواهدش به ناگاه بریدن.

 

استاد گرامی‌ام؛

متوجه باشیم حساب دین را باید از دین‌دار جدا کرد.

و البته شما چه اندیشمندانه و عاشقانه به باور قلبی خویش پای‌بند ماندید و شک نکردید به «تن‌های تکیده در لباس سال‌های جنگ»، «به رودخانه‌های خون‌آلود اروند و کارون». و چه جسورانه دیگران را از شک کردن بازداشتید.

 

استاد گرامی‌ام؛

اگرم بپرسید و بپرسند مرا چه به برای شما نوشتن؟! اگرم بپرسند من کجا و شما کجا؟! و اگرم بپرسید و بپرسند که اصلا مگر برای دل‌داری، از عقیده‌ها سؤال می‌کنند؟! و ...

خواهم گفت من از مصادره به مطلوب ایشان بیم دارم، که ما، شما را بیش از آن‌که متعلق به خودتان بدانیم، متعلق به خودمان می‌دانیم. (و این هم دلایل برهانی دارد و هم دلایل احساسی) و البته شما را نیز، بیش از آن‌که متعلق به خودمان بدانیم، متعلق به خدا می‌دانیم؛ شما را که از پیش‌قراولان شعر انقلاب‌اید. شما را، که راه بر ما نشان می‌دهید. شما را که از دل و در دل و جان دوست داریم.

پیوسته در پناه حق باشید و پایدار در مدارش.

 

پانوشت‌ها:

1) شاعران کسانی هستند که گمراهان از آنان پیروی می‌کنند. آیا نمی‌بینی آنها در هر وادی سرگردانند؟ و سخنانی می‌گویند که به آنها عمل نمی‌کنند؟

مگر کسانی که ایمان آوره‌اند و کارهای شایسته‌ انجام می‌دهند و خدا را بسیار یاد می‌کنند و به هنگامی که مورد ستم واقع می‌شوند به دفاع از خویشتن (و مومنان) برمی‌خیزند (و از شعر در این راه کمک می‌گیرند)؛ آن‌ها که ستم کردند به زودی خواهند دانست که بازگشت‌شان به کجاست! (سوره‌ی شعرا، آیات 224 تا 227)

2) از نخلستان تا خیابان، علی‌رضا قزوه

پی‌نوشت‌ها:

1) برای پسرم که امروز بی‌گناه سیلی خورد؛ پست آخر وبلاگ استاد کاکایی

2) بزرگ‌داشت اینترنتی استاد عبدالجبار کاکایی؛ وبلاگ شاعر توانای شیرازی، سید محمد امین جعفری

3) چه آرام در خود شکستم

  
نویسنده : مهدی دسترنج ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :نامه ها